دانلود پایان نامه

توصیف ادامه میدهد تا آن را مقدمهای برای یادآور شدن اسکندر قرار دهد. از این رو وی را در حالی متصور میشود که میل دست یابی به این آب در وی طغیان کرده و عزم خود را جزم نمود تا در راه آن تمام خطرها را پشت سر گذارد و بر هر مرکب سختی سوار شود و هیچ چیز او را از آن باز ندارد :
القائد المغوار عبّأ عزمه وکأنه یختال فی حملاته
رهبر دلیر عزم خود را آماده ساخت و گویی در حملههای خود کمین میگیرد.
ومُناه تدفعه لیسبق سهمه والکون کاد یفیض من نشواته
امیدش او را پیش میبرد تا از تیر خود سبقت بگیرد و هستی نزدیک بود که از سرمستی وی سرشار گردد.
الکأس سورتها دماء جبينه والشمس لمحتها سنا بسماته
جوشش جام، خون پیشانی وی و نور خورشید از درخشش لبخند اوست.
الغمد مزّق عن حسام يمينه والرعد أنطق في صدى نبراته
نیام از لبۀ شمشیرش پاره پاره گشت و رعد با پژواک آهنگ صدای او فریاد برآورد.
ومضى لينهل نهلة من مائه فيها الأمان من اقتراب مماته
رفت تا از آب آن جرعهای بنوشد که بدان از فرا رسیدن مرگ در امان باشد.
ولقد رأى أمل الشفاء لدائه فسعى اليه يطير في خطواته
امید درمان بیماریش را یافت و به سوی آن رفت در حالی که در قدمهای خود پرواز میکرد.
بار دیگر به دشواری انتخاب ابیات این قصیده که گرههای سخن در آن مستحکم گشت میپردازیم، زیرا داستان درهم تنیدهای را شرح میدهد. از این رو ناچار میشویم تا به رخدادهای باقیماندۀ آن اشاره کنیم. اسکندر و خضر به سوی هدف خود رفتند و از صحراهای سوزان و دریاهای متلاطمی گذشتند تا به آن سرزمین که آب حیات در آن بود رسیدند. خضر آب حیات را دید و به نوشیدن آن اقدام نمود و به محض نوشیدن جرعهای از آن ناپدید گشت و شب غیب، او را در خود پیچید. اسکندر رفیق سفر وی هم از او ناپدید گشت. جاودانگی خیال رویاهای خواب کسانی بود که طالب آن شدند و در حسرت آن مردند و داستان بدین صورت به پایان میرسد و شاعر از راستای آن وارد هدف خود میشود که همانا سخن دربارۀ جاودانگی است.
کار حسین مجیب مصری در این قصیده دو شاعر ایرانی را بیادمان میآورد. شاعر نخست جلال الدین رومی است که پیش از این ذکر شد و عطار که در قرن هفتم هجری میزیست. در کتاب مثنوی جلال الدین رومی حکایتی است با عنوان « داستان طوطی و بازرگان و ریختن روغن در دکان به دست طوطی » وجود دارد 428.
خلاصۀ این داستان این است که بازرگانی در دکان خود طوطیای داشت که با مشتریان سخن میگفت. روزی از روزها طوطی از جایی به جای دیگری پرید و بالش به شیشههای روغن برخورد و آنها را ریخت. این کار صاحبش را خشمگین ساخت و بر سر طوطی کوبید و پرهای سرش ریخت و کچل گشت و از سخن گفتن خاموش شد. سپس صوفی کچلی وارد دکان شد. از این رو توان سخن گفتن را دوباره باز یافت و به صوفی گفت : چرا با کچلها درآمیختی ای کچل ؟ نکند شیشۀ روغن را ریختی و مردم از سخن او به خنده افتادند. جلال الدین رومی این داستان خیالی را نمونهای برای مقایسۀ اشتباه آورده است سپس به درازا دربارۀ تفاوت میان ظاهر و باطن سخن گفت. اما فرید الدین عطار در کتاب منظوم خود «منطق الطیر» داستانی با عنوان داستان شیخ صنعان و زنار بر کمر بستن از عشق دختر مسیحی وجود دارد429، که خلاصۀ داستان : این است که شیخ صنعان از عابدان و پرهیزگاران بود. وی پنجاه سال در کنار حرم بود و پنجاه بار حج گزارد و چهارصد تن از مریدان شاگرد وی بودند. او در خواب دید که به سرزمین روم رفت و بر بتها سجده کرد. از این رو نظر مریدان وی بر آن شد که برای تفسیر رؤیای خود به سرزمین روم سفر کند. در آنجا دختر مسیحی بسیار زیبایی را دید و دلباختۀ او گشت و بر او چیره شد و عقل از او ربود، تا آن جا که به او فرمان داد تا بر بت سجده کند و باده بنوشد و به دیر رود و خوک بچرد و او نیز فرمان وی را اطاعت نمود و بدانچه مریدان از او خواسته بودند به مکه باز نگشت. اما یکی از مریدان پیامبرصل الله علیه وآله و سلم را در خواب دید و از ایشان خواست تا شیخش را هدایت نماید. پس پیامبر(ص) گفت : « همانا او وی را از بند رها نموده است » و مریدان به سوی شیخ خود رفتند و او را در حالی دیدند که توبه و انابت کرده و زنّار بریده و جامۀ صوفیان به تن کرده و به حجاز بازگشته است. اما آن دختر خورشید را در خواب میبیند که بر او فرود آمده و از او میخواهد تا به سوی شیخ برود و به طریقت وی درآید. پس از خواب خود برمیخیزد تا به سوی شیخ خود رود و به شدت گریست و بر دست و پای او افتاد و مسلمان شد.
عطار این داستان را حکایت نمود تا نظر صوفیان را بدان شرح دهد که معتقدند : قطره در دریا مجاز است و به دریای حقیقت باز میگردد. این چیزی است که برای روندۀ راه عشق رخ میدهد و کسی که ماهیّت عشق را میداند آن را درمییابد و باید آن را با گوش جان شنید نه با گوشی از آب و گل، و چه سخت است جنگی که میان دل و جان صورت میگیرد.
پس هدف از مقدمه چینی با این داستانها تنها نشان دادن مکان پنهان شده است تا خواسته شود و جایی که گنجینه در آن دفن شده، تا جستجو و بیرون آورده شود و راه رسیدن به هدف را گشودن، تا در آن به راه بیفتند.
حسین مجیب مصری نیز برای بیان احساسات درونی خویش به شیوۀ شاعران ایرانی در شعر سمبلیک صوفیشان عمل مینماید. از نمونههای تأثیرپذیری وی از آنان توصیف موی و عطر دل انگیز آن است. همچنان که در قصیدۀ « وداع »430 گفته است:
ونسیم الفجر يسري عنبراً من شذىً ألقته فيه خصلتك
نسیم صبحگاهی از بوی خوشی که گی
سوی تو به بدان داد چون عنبر میوزد.
ومياه البحر تجري جوهراً لونه الرقراق فيه مقلتك
و آب دریا چون گوهری که رنگ درخشانش را از چشم تو گرفته، جاریست.
در قصیدۀ « لهفة » نیز ویژگیهای موها را در چین و تاب و رها و پریشان بودن، به خوبی برمیشمارد :
موجة للشعر حاكت وقفة في وداع لمحب ما انتقل
موها را چین و تابی شبیه به درنگی در خدا حافظی عاشقی سفر کرده است.
لفتة للجيد ضاهت رقصة لضياء البدر في ماء وظل
گردن را چرخشی همانند رقص نور مهتاب در آب و سایه است.
اما در هم تنیدگی مو و عطر در شعر فارسی از یاد او نمیرود و به سرعت این خیال بار دیگر به او باز میگردد و در قصیدۀ « مساء » میگوید :
وأصلح من غدائره فأسکرني بریّاه
گیسوان خود را مرتب ساخت و مرا با بوی خوششان مست کرد.
شاعران ایرانی بیشتر عادت داشتند که زلفهای باز و پریشان را توصیف نمایند اما حسین مجیب مصری با هر تصویری موها را توصیف میکند و قصیدۀ ویژهای با عنوان « شَعر وشِعر » را بدان اختصاص میدهد که ابیات نخست و پایانی آن را برمیگزینیم :
شَعر الجمیل عبيره أحياني وأطار نشوة خمرة بجناني
موی عنبر آگین زیبا روی مرا زنده کرد و سرمستی بادۀ باغم را از سرم ربود.
وحريره مسّته خطرة نسمة غمر الفؤاد برقّة وحنان
گذر نسیم حریر مویش را لمس کرد و با نرمی و مهربانی دل را تسخیر نمود.
حلقاته السود اللطاف سلاسل لمتيّمٍ مستأسرٍ ولهـــان
حلقههای زیبای مشکین آن زنجیرهایی برای عاشق اسیر و سرگشتهای است.
موجاته وهي الخفاف مفادها أن الهوى بحر بلا شطآن
چین و تاب نرم و سبک آن این مفهوم را دارند که عشق دریایی بدون ساحل است.
ظلماته فيها تبدى مفرق مثل المنى لليائس الحيران
فرق سرش در تاریکی سیاه موها همچون امیدی برای ناامید سرگشته نمودار گشت.
وإذا أثارته الرياح فإنما هي مهجتي عصفت بها أشجاني
اگر بادها آن را پریشان کنند، پریشانیش دل مرا ماند که بادهای اندوه در آن وزیدن گرفته است.
وإذا تعقّدت الذوائب خلتها أمري يعقّده عناد زماني
و اگر زلفهایش در هم پیچد و گره خورد، آنها را کار من میپنداری که لجبازی روزگارم آن را گره میزند.
وإذا تراخى طولها واسترسلت ضاهت تراخي البعد والهجران
واگر لَخت شوند و فرود آیند طول آنها به بلندای دوری و جدایی شبیه است.
انشر ظلالك إنها لي موئل يا شعره من صرف دهرٍ جاني
سایههایت را بگستران که این سایهها پناهگاهی برای من است ای کسی که مویش از حوادث روزگار جنایت پیشه است.
واسدل ظلامك علّ روحي أن ترى نوراً تراه الروح لا العينان
و تاریکیات را فرود آر شاید جان من نوری را ببیند که چشمها آن را نبینند.
این قصیدهای است که شاعر آن را به مو و توصیف احساسی که در دل او میانگیزد اختصاص داده است و وحدت اندام وار قصیده از الف تا یاء در این موضوع شعری تأکید میکند که شاعر به شدت تحت تأثیر آنچه از ایرانیان در این زمینه خوانده است قرار گرفته هر چند در نماد صوفی و غزلسرایی آنان به زیبایی موی زن در آغاز شعرشان با آنان متفاوت است، اما با جان چیزی را میبیند که با چشم دیده نمیشود و در این امر تا حدودی با صوفیان شباهت دارد.
اما از گل و بلبل و شمع و پروانه دو عنوان برای دو دیوان خود برگزید و در ذکر آنها و نماد قرار دادنشان آن گاه که دربارۀ خود سخن رانده و میگوید : شوق در درونش شعلهور میشود زیرا اشتیاق قدیم وی تازه میگردد، به شیوۀ صوفیان عمل نمود و این در قصیدۀ « ظلمات » میباشد :
ألغير هذا قد خُلقت فإنني كالطير بين الورد وهو يغرّد
آیا برای چیزی غیر از این آفریده شدم در حالی که همانند پرندۀ در حال آواز خواندن میان گلها هستم.
أيكف عن لحن الصبابة برهةً وإليه سهمٌ للمنون يسدد ؟!
آیا زمانی از سردادن آهنگ عشق دست بکشد در حالی که تیری از مرگ به سوی او رها میشود ؟!
والوردة الحسناء تبسم بسمة و يموت ذاك البلبل المستشهد
گل زیبا لبخندی میزند و آن بلبل شهید جان میدهد.
تلك الفراشة كيف تسلو شمعة ومتى عن النار الحبيبة تبعد
آن پروانه چگونه شمعی را فراموش کند و چه وقت از معشوق خود آتش، دوری گزیند.
بنابراین میان هدف او و هدف صوفیان از این نماد فاصله بسیار است. همچنین تأثیرپذیری حسین مجیب مصری از تصاویر شعری عمیقتر است و او احساسات درونی خود را در آنها نشان میدهد. از آن جا که یک چیز، چیز دیگری را بیاد میآورد، پس زیباست که بگوییم: «گوته» شاعر آلمانی در تأثیرپذیری خود از شعر فارسی روح معنا را از آن برگرفته است. وی در قصیدۀ «اشتیاق»431 در دیوان شرقی از مؤلف غربی، انسان در وارد شدن به دنیا و مجذوب درخشندگی زیباییهای آن شدن و سپس سوختن و نابود شدن را به پروانه تشبیه میکند و دربارۀ او میگوید: همانا وی در این زمین تاریک مهمان ترشرویی است که ماندگاری و نابودیش به دست او نیست. همچنین از سخنان او: «هر چه از دردسر دور شوی خستگی بر تو اثر نمیکند. به سرعت دلباخته و عقل داده میآیی و عاشق نور میشوی و در پایان پروانه وار میسوزی» 432.
شاعر آلمانی انسان را توصیف میکند اما شاعر حسین مجیب مصری تنها خود را توصیف مینماید.
اما ذکر پروانه و شمع به عنوان نمادی صوفی بر اساس نظری برگرفته از حلاج است که در باب دوم از کتاب طواسین چیزی را میگوید که مضمون آن این است : پروانه تا صبح پیرامون چراغ پرواز میکند و نزد
شکلها باز میگردد و با زیباترین سخن آنان را از حقیقت حال آگاه میسازد، سپس در طمع رسیدن به کمال با شادمانی به دلبری میپردازد. نور چراغ علم حقیقت است و حرارت آن حقیقتِ حقیقت و رسیدن به آن حقیقت واقعی است. به نور و حرارت آن راضی نمیشود، از این رو خود را در آن میافکند در حالی که اشکال منتظر رسیدن اویند. پس آن گاه که از خبر ناراضی است، از نگاه آنان را آگاه میسازد و در این زمان متلاشی و پرپر میشود و بدون اسم و رسم و جسم و خال میگردد، پس به چه دلیلی نزد اشکال بازگردد و پس از نایل شدن، با کدامین حال پس باز گردد. آن که از وصال به نظر رسد از خبر بینیاز شود و هر که به مقصود رسد از نظر بی نیاز 433.
این گمانِ جایز و عاقلانهای است اما پژوهشگر آن را با ارجاع تأیید نمیکند. از این رو ما توان تأیید و تحقق بخشی آن را نداریم. همچنان که


دیدگاهتان را بنویسید