دانلود پایان نامه

در واقع آدم از خوندن درماندگی قیس حوصلش سر میره و انگار نویسنده میخواسته با سر بردن حوصله خواننده درماندگی قیس رو کاملا نشون بده. در مورد جاهایی هم که نیاز بود بیشتر توضیح بده وقتایی که توی خونه نیلوفر درباره شون توضیح میداد یه دفعه میدیدی از وسط تعریف ها بحث رو ناتموم ول میکنه و میره مثلا سروقت قیس یا یه چیز دیگه بعد دوباره شاید یه جای دیگه برمی گشت به اون بحث شاید هم اصلا دیگه برنمی گشت و از این منظر یه کم آدمو گیج میکرد. سردرگم میشدم.
کد3 زن: تکراری نبود اما به خاطر نوع چیدمان کلمات و جملات و سبک این نویسنده آدم بعضی جاها احساس میکنه که اِاِاِ باز داره اینا رو تکرار می کنه ولی به نظر من قشنگی کارش همین بود. مثلا وقتی میخواست اون خنجر رو بده اون استاد درست کنه می بردت تو اون فضا و من کاملا و به طور واضح حتی اون کارگاه رو تصور کردم.
کد4 مرد: من اولین بار این کتاب رو حدود 10 سال پیش خوندم که تازه در اومده بود و منم شیفته رمان های ایرانی بودم و از اون خوندن اون بسیار لذت بردم ولی این بار که خوندم به نظرم خیلی سخت اومد، من با همون ذهنیتی که قبلا خونده بودم رفتم سراغ رمان ولی خیلی خوشم نیومد و علتش هم این بود که احساس کردم آقای دولت آبادی خیلی داره پرگویی میکنه و از این جریان سیال ذهن به اعتقاد من یه طوری بهره برداری یا بهتره بگ سواستفاده در نوشتن داره میکنه. دارم خیل راحت حرف میزنم و نظرمو دارم خیلی آزاد بیان می کنم. یکی اینکه تکنیکی رو ایشون آموختن و فکر کردن با این تکنیک جریان سیال ذهن می تونن در واقع مخاطب رو مجذوب نوع نوشتن بکنن و حال اونکه من توی متن حقیقتش عمق چندانی ندیدم. متن خیلی در سطح داره به اعتقاد من حرکت میکنه و توی این رمان من حقیقتش فقط حرافی می بینم و خیلی جاها رو نمی پسندیدم و متاثر شدم به خاطر وضعیت رمان ایرانی.
س11: آیا در میان اعضای خانواده شما کسی اهل خواندن رمان یا نوشتن آن هست؟
کد1، مرد: نه فقط خودم رمان می خونم. البته همسرم اهل مطالعه هست ولی رمان هایی که میخونه متفاوت از موضوعاتیه که من می خونم. اهل نوشتن هم نیستم ولی علاقه زیادی به نقدهای رمان ها هم دارم یعنی هر داستان یا رمانی که خوندم نقدهاش رو هم خوندم و با اینکه آموزش خاصی در این زمینه ندیدم ولی می تونم یه رمان رو به نگاه نقادانه بخونم و بررسی کنم.
کد2 زن: بله من تقریبا همه خانواده ام اهل مطالعه و رمان خوندن هستن. مادرم و برادرم اهل نوشتن هم هستن البته نه به صورت حرفه ای ولی خب گاهی زمزمه های دلشون رو می نویسن. البته برادرم بیشتر به رمان های خارجی و فلسفی علاقه داره. خودم رمان های ایرانی و گاهی هم مطالبی رو می نویسم که بیشتر نثر ادبی هستن.
کد3 زن: برادرام به طور کل و خواهرام رمان می خوندن و تقریبا میشه گفت بله خونوادگی اهل خوندن رمان هستیم. یکی از خواهرام دقیقا عاشقانه می خونه از این عاشقانه های عامه پسند از فهیمه رحیمی مثلا و یه خواهرم هم بیشتر اهل مطالعه نه صرفا رمان ولی مطالعه داره. برادرام هم اهل مطالعه رمان های تاریخی، سیاسی و اجتماعی هستن و همه اینا بستگی به شرایط سنیشون داره دیگه. مثلا من خودم خیلی از کتابایی که خوندم معرفی اینا بوده. کلیدر رو داداشای من همشون خونده بودن و اعمال نظر می کردن گاهی. حتی مثلا من کتابی رو نگاه می کردم می گفتن مثلا اون به درد سنت نمی خوره و تقریبا همیشه همین طوریه که همه می خونیم و درباره اش صحبت می کنیم.
کد4 مرد: مسلما من خونوادم هم می خونن و هم می نویسن یعنی هم کار خوندن دارن و هم کار نوشتنو این رمان رو هم خوندن البته و بله بله البته توی اون تاریخ که من اولین بار کتاب رو خوندم هیچ نظری نداشتم ولی خواهرم و همسرم که مثلا این رمان رو خونده بودن خیلی ازش خوششون نیومده بود و میگفتن خیلی داره پرگویی می کنه.
کد5 مرد: من از بچگی توی یه خانواده و فامیل اهل رمان بزرگ شدم. یعنی تقریبا همه رمان های بزرگ دنیا رو تو همون بچگی خونده بودم چون کتابخانه ای داشتیم که سرشار از کتاب های رمان بود. بزرگتر که شدم همیشه با بچه های همسن و سال فامیل درباره رمان ها صحبت می کردیم. خودم و دو تا از خواهرام اهل نوشتن هم هستیم شعر و نثر ادبی. حتی پسرم هم که 12 سالشه از همین سن می نویسه و اهل مطالعه اس.
کد6 زن: خب من پدرم خیلی اهل مطالعه بودن و بیشتر تاریخ. حتی الان که سنی ازشون گذشته ولی مطالعه رو ترک نکردن. منم به ایشون رفتم. البته بقیه خواهر و برادرام هم گاه و گداری کتاب می خوندن ولی بیشتر از همه من بودم که عاشق مطالعه بودم. نوشتن رو هم اره خیلی دوست دارم.
4-1-3- گزارش مصاحبه شماره دو
پس از ارائه توضیحاتی درباره هدف مصاحبه و بیان منظور تحقیق، مصاحبه را با طرح اولین پرسش آغاز نمودم.
س1: پیش از خواندن داستان، با دیدن نام کتاب، چه برداشتی از داستان داشتید؟
کد1 زن: با تصورم اون چیزی که کتاب رو خوندم نبود ـ مثلاً فکر می کردم حالا شاید سلوک منظورش شخص عرفانی ولی فکر کنم بیشتر موضوعش عاشقانه
کد2 زن: یا مسائل قدیمی ایرانی افتادم که داستان یه گروهی که گوشه عزلت نشینی گرفتن
کد3 زن: وای اون جلد خاکستری و تصویر سایه یه جوری بود که آدم رغبت نمی کرد کتاب بخونه و متاسفانه همین جورم شد یعنی من سه صفحه رو خوندم دیدم اصلا نمی تونم ادامه بدم خیلی سعی کردم ولی واقعا نمی فهمیدم و برام سخت بود واسه همین دیگه نخوندمش
(با توجه به توضیحات بالا، کد شماره 3 در ادامه بحث شرکت نکرده و فقط ناظر و شنونده گفتگوهای سایر افراد بود)
کد4 مرد: نام کتاب خب فکر کردم یه داستان سنگین عارفانه اس که درباره یه شخصیت بزرگه مثل عرفا یا شاعران ولی اصلاً این جوری نبود البته داستان سنگینی بود ولی درباره شاعران یا شخصیت بزرگی نبود انگار یه داستان معمولی باشه.
کد 5 : سلوک یعنی یه مرحله ای از زندگی که ما بیشتر اون رو به عنوان یه مرحله عرفانی می شناسیم و شاید هم منظور نویسنده همین بوده یعنی با ماجراهایی که برای قهرمان داستان اتفاق میفته می خواسته به روحیه عرفانی اون آدم اشاره کنه. منم موافقم که داستان سنگینی بود ولی خب سلوک که حتماً نباید واسه عرفا باشه، هر آدمی ممکنه دچار سلوک و حال و هوای عرفان بشه.
کد 6 : آره منم اولش فکر کردم یه داستان عارفانه اس ولی بیشتر عاشقانه بود تا عارفانه، البته نوع بیانش یه جوری بود که مث داستان های عارفانه باشه ولی موضوع داستان عاشقانه بود.
س2: داستانی که خواندید را روایت کنید.
کد1 زن: حالا من خودم هم خوب خیلی نفهمیدم ولی فکر می کنم که یه شخصیتی بود تو این داستان که عاشق یه دختر از یه خانواده بود بعد از اول داستان اون انگار یه حالت راوی بود مثلاً یه حالتی انگار هی داستان میومد به اصطلاح روایت می کرد اون داستان رو بعد هی دوباره می رفت تو اون خانواده وارد جزئیات اون خانواده می شدن بعد ما می فهمیدیم که مثلاً اون خانواده چند تا خواهرن اسمشون چیه باباشون کیه مامانشون کیه بعد دوباره میومد می رسید به این آقاهه که برای من انگار یه موجود مجازی بود که وجود نداشت من این رو احساس می کردم فقط انگار راویه یعنی من همش تا آخر داستان منتظر بودم ببینیم چه اتفاقی میفته ولی بازم خداییش درست متوجه نشدم فقط فهمیدم که یه شخصیت مردی هست که عاشق یه دختر از یه خانواده اس که فکر هم می کنم به هم نرسیدن (باتردید) مثلاً اون دختره فکر کنم همزمان یکی دیگه مهم بود تو زندگیش که بین انتخاب بین این دو نفر مونده بود خانواده اش هم یه خانواده ای بودن که خواهراش سن هاشون بالا بود مجرد بودن ازدواج نکرده بودن پدرشون از اون آدمهای شاهنشاهی بود که سبک زندگی خاصی داشتن برای خودشون یه داداش خیلی تعصبی داشتن که به خواهراش گیر میداد که مثلاً به یکی از خواهراش که بیرون شاغل بود داداشه خیلی به این خواهره گیر می داد یه بار توی داستان اونو تا حد مرگ هم کتک زد بعد مثلاً خواهراش نسبت به این خواهر کوچیکه حسودی می کردن حالا نمی دونم چرا حالا از اونا زیباتر بوده بهتر بوده چون دو نفر عاشقش بودن همزمان ولی اونا نداشتن خیلی بهش حسودی می کردن. کلا یه خانواده از هم پاشیده بودن با هم نبودن مثلاً پدره برای خودش بود خواهرا هر کدام برادره مثلاً مامان و باباشون هم با همدیگه رابطشون سرد بود فکر می کنم خانواده صمیمی نبودن پدر و مادرش انگار یه جوری اصلاً با همدیگه غریبه بودن. آخرش هم فکر کنم که به هم نرسیدن. آره؟ یه قسمتایی از داستان تو خارج از کشور هم بود که فکر می کنم پسره رفته بود خارج از کشور یعنی اون موقع بود که دیگه به عشقش نرسیده بود رفته بود اونجا فکر کنم یعنی یه تکه هایی از داستان اونجا داشت روایت می شد توی یه کشور دیگه
کد2 زن: احساس می کنم زمان داستان از اون اول که شروع شده بود توی یه روز بود حالا تو اون یه روز دو تا شخصیت اصلی داشت که هی تو خاطراتشون می رفتن و این خاطرات را تعریف می کردن. حالا از حاشیه پردازی ها اونا که بگذریم انگار دو نفر همدیگه رو می خواستن یکی از آن ها یه جای دیگه دنیاست و یکی شون مثلاً ایران بود حالا انگار که از هم فرار کرده باشن از هم جدا شده باشن حالا هی تو یاد هم می-رفتن اون از صبح روزی که شروع کرد هی اتفاقاتی که براش افتاد داشت تعریف می کرد هی از خاطراتش و دختره هم همینجور یا خاطراتش بود یا اتفاقات روزانه ی خونش بود تا اینکه هر کدوم یه پایانی داشتن اون قیس در نهایت رفت رسید به اون استراحت خودش و نیروانا … نیلو … هم که پدرش فکر کنم گم شد … فوت شد و هر کدام داستان ها تموم شد جدا هم تموم شد یعنی هیچ کدوم ربطی به هم نداشتن. یعنی سرانجامشون با هم نبود و سرانجام مشترکی نداشتن
کد4 مرد: داستان مردی بود که عاشق یه دختر کوچک تر از خود فکر کنم 17 ساله شده بود ولی خودش خیلی از دختره بزرگ تر بوده بعد چند سال که دختره بزرگتر میشه میفهمه که این آدم به درد ازدواج نمی خوره و میخواد بره با کسی دیگه ازدواج کنه که همسن و سال خودشه، بعدش دختره دچار سردرگمی میشه که کدام یکی رو انتخاب کنه، من نفهمیدم بالاخره کدوم رو انتخاب کرد ولی ظاهراً مرده که اسمش هم قیس هست ظاهراً از همین تصمیم دختره ناراحت و دلخوره و میخواد از دختره انتقام بگیره ولی انگار همش توی ذهنه خودشه و آخرشم نمی تونه انتقام بگیره میذاره از کشور میره خارج زندگی میکنه.
کد5: خب این داستان یه آدم سرخورده از عشقه که به خاطر روحیه حساسی که داره نمی تونه جفای معشوقش رو دوام بیاره و انگار از زندگیش فرار میکنه ولی باز هم نمی تونه ماجراهایی که براش پیش اومده رو فراموش کنه.
کد6: به نظر من فراموش کردن نیست،‌ اون در واقع نمی تونه این مسائل رو هضم کنه، آخه مثل اینکه خیلی سال با هم بودن و یه جورایی خیلی به هم وابسته شده بودن خب توقع نداشته کسی که اینقدر دوستش داشته چنین کاری بکنه. واسه یه مرد واقعاً سخته که یه عمر با کسی که دوستش داره باشه بعد یه دفعه طرف بذاره بره.
س3: به نظر شما شخصیت اصلی داستان کیست؟ و آیا شخصیت دیگری مقابل شخصیت اصلی داستان حضور دارد؟ اگر بله، او کیست؟
کد1 زن: همین پسره، اسمش کی بود؟ یادم رفت! قیس. بعد دختره رو با اسمهای مختلف توی این کتاب می گفت مثلاً نیلو بهش می گفتن یا نیلوفر یا پسره یه چیز دیگه ای بهش می گفت مثلاً مها ولی فکر کنم اسم اصلی تو خونواده نیلوفر بود ولی پسره اون رو با اسمهای مختلفی همونجور که دوست داشت مثلاً مروارید هم بهش می گفت حالا فکر کن پسره اینقدر عاشقش بوده که اونو با تصورات خودش صدا میزده شاید گاهی وقتا اونو به شکل مروارید می دیده شاید خیلی وقتا اونو شکل ماه می دیده برای همین اینجوری اونو صدا می کرد.
کد2 زن: وقتی مها بود انگار شخصیت اصلی خواهره بود چون همش دغدغه اش خواهره بود ولی فکر کنم قیس و مها بودن ولی باز قیس بیشتر بود و قیس اصلی تر بود چون مثلاً خواهر مها هم در مورد قیس حرف می زد قیس انگار همون راویکه شخص سوم بود مخصوصاً اون جاهایی که مها بود چون همش می¬گفت که مها اینکارو کرد نیروانا اینکارو کرد اون خواهرش اینکارو کرد یعنی وقتی که دختره بود خیلی بیشتر مشخص بود که یه شخص سومی راویه ولی وقتی قیس بود. قیس خودش انگار داشت تعریف می¬کرد.
کد4: همین قیسه به نظر منم که داره داستان رو تعریف میکنه البته بعضی وقت¬ها هم یه کسی دیگه¬ای داستان رو روایت میکنه که انگار راوی سوم شخص باشه.شخصیت مقابلش هم همون دختره¬اس که اسمش اسم اصلیش نیلوفر بوده ولی اسم¬های دیگه¬ای هم داشت مثل مها و مهتاب و …
کد5: آره شخصیت یا قهرمان اصلی که قیسه ولی به نظر من شخصیت مقابل خانواده دختره¬اس که هر کدام یه جورایی باعث آزار قیس میشن.
کد6: خب داستان همش درباره قیس بود چون همش یا از زبان قیس می¬گفت یا بقیه درباره قیس می-گفتن پس قیس همون شخصیت اصلی هست ولی شخصیت مقابلنمی¬دونم شاید باز هم خود قیس بود چون انگار داشت خاطرات زندگیش رو به یاد می¬آورد و برای خودش تعریف می¬کرد.
س4: شخصیت های داستان را نام ببرید.
کد1 زن: یه شخص دیگه¬ای بود که قیس راجع بهش صحبت می¬کرد یه سایه، من فکرمی¬کنم اون سایه شخصیت متقابل و کامل¬کننده قیس بود و خیلی دوست داشتم بدونم آخرش به کجا میرسه ولی نفهمیدم این سایه کی بود؟ خب تقریباً همه جای داستان بود یعنی هر جای داستان که قیس شروع می¬کرد اون سایه هه بود اون حالت¬هایی که کنار دیوار میره اون جاهایی که رو نیمکت می¬شینه یعنی همیشه بود من منتظر بودم ببینم که اون کیه ولی مشخص نشد حالا نمی¬دونم چرا؟!
کد2 زن: یه دوست دیگه¬ای هم قیس داشت که حالا اسمش یادم نمیاد و همش منتظرش بود که بیاد، یه پیرمردی بود که یه دفترچه¬ای جا گذاشت، کافه¬چی بود، در قسمت مها هم داداشش بود، باباش بود، جان باجی بود، دو تا از خواهراش بودن یکی¬شون فضه بود و یکی دیگه یادم نمیاد
کد4 مرد: به غیر از قیس و دختره بیشتر آدمای داستان خانواده دختره بودن.
کد5 مرد: آره مثلاً پدر و مادر و یه برادر و چند تا خواهر داشت دختره که خیلی تاثیر داشتن در داستان البته چند تا از دوستای قیس هم بودن.
کد6 مرد: من اون استادی که خنجر می¬ساخت و پدر نیلوفر خیلی توی ذهنم مونده و بعدشم دوست قیس که خارج کشور بود و انگار اونم در عشق شکست خورده بود و خیانت دیده بود برام خیلی جالب بود دوست داشتم بیشتر درباره زندگیش و اتفاقاتی که داشته بدونم.
س5: کدام شخصیت داستان را بیشتر دوست دارید و با او احساس نزدیکی بیشتری می کنید؟ چرا؟
کد1 زن: من نیلو رو از همه بیشتر دوست داشتم چون فکر می¬کردم داره بهش ظلم میشه توی این خونه احساس میکردم خیلی داره اذیت میشه یه دختر خیلی خوب و مهربونیه که حالا سر یه دوراهی گیر کرده اونم بیشتر به خاطر اینکه چون توی اون خانواده بزرگ شده بود اینجوری بود مثلاً خب خواهراش مجرد بودن سن¬هاشون بالا بود


دیدگاهتان را بنویسید