كودك از پدر و مادر به او اجازه مي دهد كه رفتارها و نگرش هاي مناسب با هويت جنسي و در نتيجه مناسب با انتظارهاي محيطي را كه در آن رشد مي كند ياد بگيرد. اولين هويت اجتماعي فرد نيز در خانواده شكل مي گيرد (موقعيت اجتماعي والدين، موقعيت اجتماعي كودك در بيست سال اول زندگي است) (شاملو 1383،89).
برخي مطالعات نشان داده اند كه بيشتر اختلالات رواني كودكان به دليل گسستگي رابطه پدر با كودك است. بين پدر و كودك چيزي به نام دل بستگي وجود دارد كه ميزان ارتباط عاطفي بين آن دو را مشخص مي كند اگر ميزان دل بستگي از حد معيني پايين تر باشد پيوستگي گسسته شده است و موجب پرخاشگري و عصبيت و اضطراب كودك مي شوددرکودکاني که به طور فيزيکي وعاطفي ازپدرجدا مي شوند،نوميدي ودرنهايت،يک نوع بريدگي رواني اتفاق مي افتد. آنان پردازش اطلاعات ذهني ندارندوبه طور کلي درحالتي ازسوگ وافسردگي به سر مي برند(ساندرا و پروسا 2009، ،122)
بنابراين خانواده با الگو قرار گرفتن، به كودك ياد مي دهد كه چگونه بايد رفتار كند و چگونه با اجتماع سازگار شود. اما به نظر مي رسد اين فرايند در مراحل مختلف رشد متفاوت است. به طور مثال بلوغ، كه زمان بحران رشد و نمو است از نظر فيزيولوژيكي و رواني تحولات بسيار عميقي در فرد ايجاد مي كند و باعث مي شود نظم جسماني و رواني نوجوان به هم بخورد. نوجوان در اين دوره از نظر جسماني، در حال رشد، از نظر عاطفي، نارس، از لحاظ تجربه، محدود و از نظر فرهنگ اجتماعي بسيار شكننده و تحت تأثير است. آشوب دروني، واكنش هاي انطباقي، بيگانگي، بحران هاي هويت، اضطراب، افسردگي، ترس هاي اجتماعي، امتناع از رفتن به مدرسه به خصوص در دوران دبيرستان، در بيشتر مواقع همراه با اختلالات رواني و شخصيتي به صورت هاي مختلف در اين دوره شايع مي شوند.
عدم آگاهي و بي توجهي والدين به تغييرات رواني در اين دوره ممكن است منجر به بروز اختلافات خانوادگي و اجتماعي و منشأ بسياري از انحرافات اخلاقي در نوجوانان شود. بنابراين با شناخت و توجه به تغييرات جسمي و عاطفي و نيازهاي نوجوان مي توان او را در حل مشكلات كمك كرد (فرقاني رييسي 1389،89).
نتايج برخي پژوهش ها نشان داده است كه نوجواناني كه با پدر خود روابط حسنه اي دارند در پيشرفت تحصيلي، سازگاري با مدرسه و معلمان و داشتن هويت و خويشتن پنداري محكم و يكپارچه بهتر از نوجواناني هستند كه با پدر خود روابط صميمي ندارند (نلسون 2007،152). براي تضمين بهداشت رواني، كسب هويت و استقلال ،وجود روابط دايمي و صميمي نوجوانان با والدين ضروري است (راستي 1384،180).
2-20 تعريف فشار رواني (استرس و استرسور)
تعريف استرس دشوار است، نظريه پردازان مختلف اين اصطلاح را به شيوه هاي متفاوت به كار برده اند. يكي از شيوه هاي رايج تعريف استرس در نظر گرفتن آن به عنوان محرك است. توماس هولمز (1979) استرس را واقعه محركي كه لازم است فرد با آن سازگار شود تعريف كرد. بنابراين استرس به عنوان يك محرك هر موقعيتي است كه درخواست هاي غير معمول و فوق العاده داشته و نيازمند تغيير در الگوي زندگي جاري فرد باشد. (هولمز و راهه 1967،134)
موارد استرس به عنوان يك محرك شامل امتحان، بلاياي طبيعي، شغلهاي مخاطره آميز و جدائي زناشويي است. اين وقايع استرس زا هستند چون فرد را ملزم به انجام رفتارهاي سازگارانه براي كنار آمدن با درخواستهاي محيطي تحميل شده مي كنند و چون سلامتي فرد توسط پيشامدهاي محيطي تهديد شده است، استرس به شكل ديگر مي تواند به صورت يك پاسخ فيزيولوژيكي در نظر گرفته شود.
طبق نظر “هانس سليه” فيزيولوژيست، الگوي نامتمايز فعاليت فيزيولوژيكي ذاتاً ناگوار است، زيرا تند شدن ضربان قلب، تند شدن تنفس و افزايش تنش عضلاني، كاركرد تعادل حياتي را مختل مي سازد. طبق نظر سليه، هر گاه شخصي براي مدت نسبتاً طولاني انگيختگي فيزيولوژيكي را تجربه كند (مثل بيمار تب دار) بدن دچار استرس مي شود. (سليه 1979،120) اخيراً استرس را نه به عنوان واقعه محرك و نه پاسخ فيزيولوژيكي، بلكه به عنوان يك فرايند تعريف مي كنند. لازاروس و فولكمن مخالف مفهوم استرس به عنوان محرك هستند،‌ زيرا مردم در واكنشهايشان به استرس زاهاي بالقوه با هم فرق دارند. زيرا عوامل فردي مثل ادراك، يادگيري، حافظه و قضاوت با يكديگر فرق دارد. لازاروس و فولكمن همچنين مخالف در نظر گرفتن استرس به عنوان يك پاسخ فيزيولوژيكي هستند زيرا بسياري از وقايع زندگي، نظير ورزش و عاشق شدن به تشديد فعاليت دستگاه عصبي خود مختار مي انجامد ولي شخص ورزش و عشق را به عنوان يك “استرس زا” تجربه نمي كند. (سيد محمدي 1380،187) با توجه به تعاريف بالا محركي كه عامل به وجود آمدن استرس مي شود، استرسور ناميده مي شود. (گنجي 1380،196)
21-2 فرايند عوامل محيطي و عوامل درون فردي استرس و پيامدهاي آن
اين اعتقاد كه نيازمندي ها، يك فرد را تحت فشار قرار مي دهند، بيانگر وجود حالت عدم موازنه موقتي است. اين نيازمندي ها صرفاً نتيجه عملكرد نيروهاي خارجي و تأثيرشان بر نقطه اي خاص نيست، بلكه نتيجه واكنش متقابل بين نيروهاي خارجي و عوامل دروني هستند كه يك فرد را مي سازند. هم عوامل خارجي و هم عوامل دروني فردي به طبقات مجزاي بيشتري تقسيم مي شوند. پژوهشهاي تجربي نشان
مي دهد كه هر يك از اين طبقات داراي تأثير مهمي در فرايند استرس هستند. (به شكل 1 نگاه كنيد) بين فرد و محيطش يك رابطه يا تبادلي وجود دارد، بطوريكه هر دو بر هم تأثير مي گذارند و هر يك از ديگري تأثير مي پذيرد.
بر اثر اين ارتباط تبادلي حالات مختلف موازنه، عدم موازنه يا عدم تعادل رشد به وجود مي آيد، اين فرايند توأم، با توجه به فرد است و به طور پيوسته قضاوتي هشيارانه يا ناهشيارانه از سوي فرد صورت مي گيرد. اين قضاوت يا ادراك تهديد به وسيله عواملي تعيين مي شود كه فرد را به وجود مي آورند از قبيل افكار، نگرشها،‌ تجربيات گذشته، خلق و خو، هيبت جسمي و عوامل محيطي.
اين ادراك تهديد بر حالت فشار رواني حاصل، در خود تأثير گذاشته و به صورت علائم مختلف جسمي، شناختي و رفتاري بروز خواهد كرد. فرد با تلاش براي بازگرداندن موازنه در برابر اين حالت استرس واكنش نشان خواهد داد. اين واكنش از اين جهت حائز اهميت است كه مستقيماً روي بيشتر توانائي ها و منش شخصي تأثير مي گذارد. (توزنده جاني و كمال پور 1376،123-120).

شكل 2-1

2-22 نخستين نشانه ها در تشخيص فشار رواني
الف)‌ اشكال در تفكر صحيح و عاقلانه و در نظر گرفتن تمامي جنبه هاي مختلف يك شكل
ب) خشكي و عدم انعطاف در نگرش
پ) پرخاشگري نا به جا و تحريك پذيري
ت) انزوا و ترك بستگان
ج) ناتواني در كنترل خود در امر نوشيدن و حفظ آرامش لازم و نياز به استفاده از قرص هاي خواب آور. (قرچه داغي و شريعت زاده 1373،159)
2-23 انواع استرس
سليه عنوان مي كند كه معمولاً بين دو نوع استرس تفاوت قابل ملاحظه اي وجود دارد و نبايد چنين تصور كنيم كه استرس هميشه منفي است. همچنانكه استرس بد يا ناخوشايند وجود دارد، استرس خوب يا خوشايند هم وجود دارد.
اگر توجه كنيم خواهيم ديد كه سليه، هر نوع تقاضاي سازگاري از ارگانيسم را استرس آور مي داند. بنابراين مي توان گفت كه تقريباً همه محرك هاي بيروني مي توانند استرس ايجاد كنند چون همه از ارگانيزم مي خواهند كه سازگاري ايجاد كند. (گنجي 1380،147)
ما در واقع با 3 نوع استرس روبرو هستيم: اوسترس – نوسترس و ديسترس .
اوسترس: همان استرس خوب است و در موقعيتي ايجاد مي شود كه شخص آن را انگيزه دهنده يا الهام بخش ارزيابي مي كند. (مثل عاشق شدن) اوسترس لذت بخش است و تهديدي به شمار نمي آيد.
نوسترس: محركي است حسي كه تأثيري به جاي نمي گذارد، يعني نه خوب است و نه بد.
سومين نوع استرس ديسترس يا حالت پريشاني است. اين نوع استرس بد است و در بسياري از مواقع آن را به عنوان استرس تبارنام مي برند.
ديسترس خود دو گونه است: استرس حاد و استرس مزمن.
استرس حاد بسيار شديد است و به سرعت از بين مي رود. استرس مزمن مي تواند بسيار شديد باشد و با اين حال تا مدتي باقي بماند. اين نوع استرس مهلك تر از استرس حاد است زيرا بدن به حالت تعادل كامل حياتي بازنمي گردد. (قرچه داغي 1381،156)
2 -24 علل استرس
از جمله علل مهم استرس مي توان به تغييرات زندگي، استرس مزمن، گرفتاريها، ناكامي و تعارض اشاره كرد. اينها عوامل بيروني استرس هستند. ساير منابع استرس زا را مي توان به عوامل دروني نسبت داد مثل رفتار تيپ A و باورهاي غير منطقي. (بحيرائي و ديگران 1380،153)
2-24-1 تغييرات زندگي
وقايع مهم زندگي مثل ازدواج، مرگ يكي از اعضاي خانواده، نقل مكان به خانه اي جديد، همه اين عوامل موجب استرس اضافي مي شوند و مقدار بيش از اندازه چنين استرس ممكن است از توانائي سازگاري فرد فراتر رود و موجب بيماري خفيف يا جدي شود. (بحيرائي و ديگران 1380،217)
در بررسي هولمز و راهه، افراد در نمره دادن به موقعيت ها، بيشترين نمره را به رويدادهاي شديدي از قبيل مرگ همسر، طلاق يا زندگي جدا از همسر داند. (فرجي 1372،23)
2-24-2 درگيري هاي زندگي روزانه
در مورد ياد شده يعني تغييرات زندگي با آنكه بسيار پرفشارند اما تعدادشان در زندگي كم است. زندگي روزانه، پر از منابع فشارآور جزئي بيشمار است كه به نظر مي رسد شدت نسبتاً كم آنها با تكرار بسيار زيادشان جبران مي شود. مثل: 1- درگيري هاي خانه داري، تهيه غذا، خريد، 2- درگيري هاي ناشي از فشار كار، 3- دل واپسي و درگيري هاي دروني مثل بي كسي و تنها بودن، 4- درگيري هاي محيطي مثل بد بودن همسايگان، سر و صداي زياد و آلودگي هوا، 5- مسئوليت مالي، مثل داشتن بدهي و داشتن مسئوليت مالي كسي كه با انسان زندگي نمي كند، 6- درگيري هاي كاري مثل، نارضايتي از شغل، نگراني راجع به امنيت شغلي و داشتن مسأله با همكاران. (فرجي‌ 1372،142)
2-24-3 گذر عمر و فشار رواني (فشار رواني مربوط به سن)
فرايند رشد، خواستهاي گوناگوني در مراحل مختلف زندگي در انسان به وجود مي آورند. لوينسون (1987) معتقد است كه افراد مذكر در 4 گذر، فشار رواني شديدي را تحمل مي كنند:
1- گذر اوان كودكي (از تولد تا 3 سالگي)
2- گذر اوان بزرگسالي (از 17 تا 22 سالگي)
3- گذر ميانسالي (از 40 تا 45 سالگي)
4- گذر اواخر بزرگسالي (از 60 تا 65 سالگي)

2-24-3-1 گذر اوان كودكي
در خلال اولين سالهاي زندگي ،کودک وابستگي زيادي به اطرافيان دارد و نياز به مراقبت دارد ودر اين مرحله کودک مجموعه اي است از صفات نارس بودن،وابستگي،لذت در آغوش کشيده شدن،لذت خوردن و…اين نوع تجارب، نگرشهاي اوليه وچگونگي تعامل اجتماعي وطرح تمام رفتارهاي اجتماعي او را در آينده تشکيل ميدهند.
2-24-3-2اوان بزرگسالي
شامل دست كشيدن از آسايش خاطر دنياي كودكي، خود را بعنوان يك بزرگسال مستقل دانستن، جدائي از والدين و نفوذ آنها، قبول مسئوليت زندگي به عنوان يك فرد مستقل، انتخاب سبك زندگي آينده، فراهم آوردن امكانات شغلي بعنوان يك بزرگسال، كسب معلومات و رفتن به دانشگاه، دوستي هاي جديد.

2-24-3-3 گذر ميانسالي
در اين دوره فرد خود را زير سؤال مي برد كه آيا روياهايش تحقق يافته، آيا اهدافم درست بوده، آيا وقت براي تفريح داشته، آيا در تربيت فرزندانش غفلت نورزيده و يا آيا والدينش را آزرده؟ آيا فرصتهايش را از دست داده؟ در نهايت اين گذر عمر به فرد نويد مي دهد كه هنوز در آينده اميد لذت بردن و ارضا شدن در آينده وجود دارد.

2-24-3-4 گذر اواخر بزرگسالي
در اين مرحله فرد بايد به فعاليت هايي كه در ميانسالي شروع كرده و طرحي كه براي سالهاي آخر عمر تهيه كرده جامه عمل بپوشاند.

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید