نمي كنند. يعني موجب آرامش بدني مي شوند ولي براي تغيير دادن منبع يا علت اختلالهاي فيزيولوژيكي كاري انجام نمي دهند. (سيدمحمدي، 1380،65)
2-45 تندرستي و انرژي
همه استرس زاها، نوعي تغييرات فيزيولوژيك ايجاد مي كنند، بنابراين تندرستي فرد به نحو چشمگيري توانائي سازگاري او را تحت تأثير قرار مي دهد. با توجه به نشانگان انطباق عمومي (GAS) مرحله “مقاومت”‌، مرحله سازگاريست، بنابراين هر چه قدر كه افراد قوي تر و سالمتر باشند سازگاري بهتري دارند و بدون اينكه وارد “مرحله فرسودگي” شوند مدت طولاني تري در مرحله مقاومت مي مانند. (بحيرائي و همكاران، 1381،94)
2-46 عقايد مثبت
نگرش و تصوير ذهني مثبت سودمندي خاصي دارد. (گنجي، 1381) اميد مي تواند سطح تحمل فرد را در مواجهه با رويدادهاي استرس زا افزايش دهد (بحيرائي و ديکران 1381،156)
براي بسياري از اشخاص تفكر منفي عادت مي شود، عادتي ناپسند كه به مرور به اعتياد مي انجامد. بسياري از مردم از اين بيماري رنج مي برند زيرا تفكر منفي براي جسم، ذهن و احساسات اعتياد آور است. اگر يكي از آنها، به آنان نرسد ديگران در صف، انتظار مي كشند. درست مثل اعتياد كه پس از مدتي نياز به داروي بيشتر احساس مي شود در اعتياد به تفكر منفي شدت تقاضا براي افزايش تحريك افزايش مي يابد. “انسانهاي بزرگ آنهائي هستند كه روان را قوي تر از هر نيروي مادي مي دانند و معتقدند كه افكار بر جهان حكومت مي كنند”. “امرسون” (قرچه داغي 1375،256)
به عقيده لازاروس و فولكمن اميدواري موجب مي شود: 1- تا فرد به خود اعتماد داشته باشد، 2- به ديگران اعتماد كند، 3- به خدا متوجه شود و قوت قلب پيدا كند. (گنجي 1380،214)
2-47 منطقه راحتي
انسان در مركز يك دايره اي قرار دارد به نام “منطقه راحتي” به اين معنا كه اين منطقه دايره اي به شعاع و بزرگي نامشخص است كه اين بزرگي بستگي به ظرفيت انسانها دارد. هر چقدر منطقه راحتي انسانها بزرگتر باشد بيشتر از زندگي خود لذت مي برد. انسانهائي كه دايره راحتي بزرگي دارند در مقابل مسائل زندگي بسيار آرام هستند و روحيه اي بسيار عالي دارند و هرگز نگران نمي شوند و از زندگي خود بيشتر و بهتر لذت مي برند. انسانها هر چه بيشتر با زندگي مواجه شوند و آنرا حل كنند دايره راحتي آنها بزرگتر مي شود. (آزمنديان 1382،78)
2-48 اعتقادات مذهبي و آرامش دروني
گفته شده است كه با داشتن تجربيات معنوي ما نمي توانيم انسان باشيم بلكه ما موجوداتي معنوي هستيم كه تجربيات انسان داريم. اعتقادات، ارتباط ما با خودمان، ديگران و جهان است كه شامل قدرتي لايزال است. آن قسمت از وجود ما كه با نيروئي برتر و بزرگتر از ما مرتبط است و بعضي وقتها به آن “خود برتر” يا “نداي باطن” يا “شعور باطن” و يا درك گفته مي شود، قسمتي از وجود ماست كه منعكس كننده انرژي يك قدرت خدائي يا قدرت برتر است. نيروئي در درون ماست كه از خداست كه به ما قدرت،‌ بينش،‌ موفقيت و صلح مي بخشد. همچنانكه ما پرهيزكاري و تفكر را در درون خود پرورش مي دهيم ياد
مي گيريم كه بيشتر مثل كوه استوار باشيم و آن جايگاه قدرت و جرأت را درون خودمان بيابيم تا بتوانيم در مقابل فلاخنها و تيرهائي كه به طرف ما شليك مي شوند بدون احساس ترس مقاومت كنيم. (جزايري و اشكانيان 1379،148)
بنابراين بايد بدانيم كه براي بدست آوردن روحيه و آرامش واقعي ياد خداي رحمان بهترين آرامبخش و آغوش خدا امن ترين مكان است براي بندگان خوبي كه به او توكل مي كنند و دلشان با ياد او آرام مي گيرد(آزمنديان 1382،68)
هيچ كنجي بي دد و بي دام نيست جز به خلوتگاه حق آرام نيست
ايمان به خدا رفتار خردمندان است. اگر برنده شويد به همه چيز مي رسيد و اگر نشويد چيزي را از دست نمي دهيد. (قرچه داغي 1375،169)
2-49 تفكر منطقي و تفكر غير منطقي
آلبرت اليس اضطراب و اختلالات عاطفي را نتيجه طرز تفكر غير منطقي و غير عقلاني مي يابد. به نظر اليس افرادي كه خود را اسير و گرفتار افكار غير عقلاني خويش مي كنند احتمالاً خود را در حالت احساس خشم، مقاومت، خصومت، دفاع، گناه، اضطراب، بي ثمري، سستي و رخوت مفرط، عدم كنترل و ناشادي قرار مي دهند. اليس معتقد است گرچه انسان از نظر بيولوژيكي تمايل شديدي به مضطرب كردن خود و تخريب نفس دارد اما از طرف ديگر او مي پذيرد كه انسان تمايل شديد به عشق و محبت،‌ توجه و مراقبت و تحقق آرزوها دارد و از مورد تنفر قرار گرفتن، بي توجهي و ناكامي دوري مي جويد. بنابراين وقتي حادثه فعال كننده اي (a) براي فرد اتفاق مي افتد او بر اساس تمايل ذاتي خود ممكن است برداشت هاي متفاوت و متضاد از (b) داشته باشد: 1- افكار و باورهاي منطقي و عقلاني (rb) و ديگر افكار، عقايد و برداشت هاي غير منطقي و غير عقلاني (ib) در حالتي كه فرد تابع افكار و عقايد عقلاني و منطقي باشد به عواقب منطقي (rc) دست خواهد يافت و شخصيت سالمي خواهد داشت و در حالتي كه فرد تابع و دستخوش افكار و عقايد غير منطقي و غير عقلاني قرار گيرد با عواقب غير منطقي (ic) مواجه خواهد شد كه در اين حالت فرديست مضطرب و غير عادي كه شخصيت ناسالمي دارد. (شفيع آبادي 1383،78-75)
سلامت رواني rc rb
اختلال شخصيت ic ib
2-50 ارتباط خانوادگي در زمان استرس:
دانشگاه كاليفرنياي آمريكا (1994) اعلام كرد كه با تغييرات سريع در جهان امروز، زندگي و نحوه آن در خانواده قابل پيش بيني نيست، اگرچه هيچ خانواده اي بدون مشكل نيست. تغييرات اجتماعي بر واحد خانواده تأثير مي گذارد و اين تغييرات ممكن است استرس زا باشد. همه ما در طول روز گاه و بيگاه به جرو بحث پرداخته ايم ولي وقتي فشارهاي روزانه زندگي مزمن مي شود و هيچ استراحت و آسايشي وجود ندارد و در اين بين انباشتگي كارهاي عقب افتاده باعث ايجاد استرس و فشارهاي عصبي مي شود.
اما بهتر است بدانيم كه زمانيكه تحت استرس هستيد و از مسائل درون خود رنج مي بريد، بهتر است يك ارتباط صميمي با اعضاي خانواده داشته باشيد و مشكلاتتان را با آنها در ميان بگذاريد. بدون داشتن يك ارتباط صميمي با خانواده، محيط از آنچه كه هست سخت تر مي شود.
در هر موقعيت بحراني اعضاي خانواده نسبت به حسي كه به يكديگر دارند با يك الگوي معين احساسي به همديگر كمك مي كنند.
علاوه بر آن در خانواده مي توانيد در هفته زماني را براي صحبت كردن اختصاص دهيد و به همه اعضاي خانواده از كوچك و بزرگ اجازه دهيد صحبت كنند و شرايط را طوري مهيا كنيد تا اعضاي خانواده از گفتن مشكلات خود نترسند.
2-53 مروري بر پژوهشهاي انجام شده
پكنهام (2001) در پژوهش خود به نام استرس و شيوه هاي مقابله در بيماران مبتلا به MS به بررسي اهميت استرس و شيوه هاي مقابله در مراقبت كنندگان از بيماران مبتلا به MS مي پردازد. نمونه پژوهش 98 نفر بودند كه مقياسهاي خودباوري را يكبار در ابتداي پژوهش و بار ديگر در 12 ماه بعد تكميل كردند. نتايج نشان داد كه حمايت اجتماعي بيشتر منجر به تكيه كمتر بر شيوه مقابله هيجان مدار و بالا رفتن شيوه مقابله مسأله مدار شد(ميرزايي 1379، 52).
نيک راهان وهمکاران (1390) در پژوهش خود با عنوان رابطه ويژگيهاي شخصيتي، سبکهاي مقابله اي با استرس و سطح استرس در زنان باردار روي يک نمونه 80 نفري به اين نتيجه رسيد که عوامل شخصيتي از نظر آماري با شيوه هاي مقابله اي مرتبط اند و بين روان رنجورخويي و ميزان استرس، رابطه مثبت و معني دار وجود دارد.
خدمتگزار و همکاران (1387) در تحقيق خود با عنوان “سبک اسنادي بزهکاران داراي اختلال سلوک” روي يک نمونه 30 نفري از بزهکاران مرکز اصلاح و تربيت تهران به اين نتيجه رسيد که اين بزهکاران رويدادهاي بد و ناخوشايند را به عوامل بيروني و ناپايدار نسبت مي دهند که خود مي تواند در بروز و تداوم بزهکاري آنها نقش داشته شد.
تحقيق محمد اسماعيل و موسوي(1382) نيز نشان داد که 72 درصد از مادران کودکان مبتلا به اختلال بي اعتنايي مقابله اي از نظر سطح سلامت رواني در وضعيت مطلوبي قرار ندارند.
پژوهش ها نشان مي دهد که ابعاد شخصيت و خصوصيت روان نژندي، نقش مهمي در پيش بيني استفاده از سبک مقابله اي هيجان محور در مادران کودکان داراي ناتواني ذهني نسبت به مادران کودکان طبيعي دارند.
نتايج مطالعه گليدن، بلينگز و ژابي (2009) نيز نشان مي دهد که روان نژندي در مادران کودکان داراي ناتواني ذهني نسبت به ديگر ابعاد شخصيت، نقش بيشتري در پيش بيني سبک مقابله اي هيجان محور دارد (خباز، 1390). در واقع کساني که در روان رنجورخويي نمرات بالايي کسب مي کنند مستعد تجربه هيجانات بيشتري هستند (نيروپ و همکاران، 2008،165) شادي، همبستگي منفي و غم و افسردگي، همبستگي مثبت قوي با روان رنجورخويي دارد و از ميان پنج عامل شخصيت، برون گرايي و روان رنجورخويي قوي ترين عوامل پيش بيني کننده شادي به شمار مي آيند (دنو 1998، 58). علاوه بر اين برخي ويژگي هاي شخصيتي مانند روان رنجورخويي اين احتمال را افزايش مي دهدکه فرد در معرض رخدادهاي استرس زاي زندگي قرار گيرد (کاردم 2001،147)
نتايج مطالعه گليدن، بلينگز و ژابي (2009) نيز نشان مي دهد که روان نژندي در مادران کودکان داراي ناتواني ذهني نسبت به ديگر ابعاد شخصيت، نقش بيشتري در پيش بيني سبک مقابله اي هيجان محور دارد (خباز، 1390،95-90).
تحقيق محمد اسماعيل و موسوي(1382) نيز نشان داد که 72 درصد از مادران کودکان مبتلا به اختلال بي اعتنايي مقابله اي از نظر سطح سلامت رواني در وضعيت مطلوبي قرار ندارند.
نيک راهان و همکاران (1390) در پژوهش خود با عنوان رابطه ويژگيهاي شخصيتي، سبکهاي مقابله اي با استرس و سطح استرس در زنان باردار روي يک نمونه 80 نفري به اين نتيجه رسيد که عوامل شخصيتي از نظر آماري با شيوه هاي مقابله اي مرتبط اند و بين روان رنجورخويي و ميزان استرس، رابطه مثبت و معني دار وجود دارد.
کنپ کا (1966) به نقل از احدي و بني جمالي(1378) در پژوهش خود نشان داد که مادران دختران بزهکار با آنها روابط محبت آميز و قابل اتکا نداشتند و نيازهاي وابستگي دختران در طول دوران کودکي به گونه اي مناسب و رضايت بخش برآورده نمي شده است.
زراعي وهمکاران (1389) در پژوهشي با عنوان “بررسي رابطه بين شيوه هاي فرزند پروري با ارتکاب نوجوان به رفتارهاي پر خطر ” روي يک نمونه 150 نفري به اين نتيجه رسيد که بين شيوه هاي فرزند پروري دموکراتيک و اقتدار- منطقي والدين با رفتارهاي پرخطر کودکان ارتباط وجود دارد.
صابري و همکاران (1387) در تحقيقي با عنوان” مقايسه ي شيوع اختلالات در دختران و پسران”، نشان داد که از شش اختلال مورد بررسي، اضطراب در دختران و اختلال سلوک در پسران، بالاترين نرخ شيوع را دارد هر چند تفاوت نرخ شيوع اختلال اضطراب بين پسران و دختران تفاوت معني داري با هم نداشت اما، اين يافته با برخي از يافته هاي پيشين تفاوت دارد.
کميجاني و همکاران (1386) در پژوهش خود با عنوان “مقايسه شيوه هاي فرزند پروري والدين نوجوانان با اختلال سلوک و نوجوانان عادي” روي يک نمونه 282 نفري با روش تصادفي به اين نتيجه رسيد که بين نوع سبکهاي فرزند پروري و اختلالات رفتاري کودکان رابطه وجود دارد و يکي از معتبرترين يافته ها در مورد نوجوانان با اختلال سلوک اين است که محيط خانوادگي آنها محبت و صميميت ندارد.
پور فريدوني و همکاران (1386) در پژوهش خود با عنوان”محيط خانوادگي در ميان افراد دچار اختلال سلوک” روي يک نمونه 233 نفري به اين نتيجه رسيد که بين کيفيت محيط خانوادگي و اختلال بيش فعالي و اختلال سلوک رابطه وجود دارد.
رضايي پور (1385) در يافته هاي پژوهشي خود نشان مي دهد که عوامل مختلفي در بروز اختلالات رفتاري نوجوانان از جمله اختلال سلوک نقش دارد و در اين ميان نقش

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید