شخصیتهایی که بر احساساتش غلبه پیدا میکنند، و توجه وحیرتش را جلب مینمایند، همان شخصیت هایی که باید باورپذیری صداقت موضوعی و هنری در آن ها فراهم شود، و نوعی «اتحاد» «یکی شدن» با هر یک از آنها ایجاد گردد، تا کودک از این شخصیتها الگو و نمونه ای را برای پیرویکردن برگزیند، و سعی کند که در گفتار و رفتار و همه احوالش از او «تقلید» کند، و در خیالش او را به شکل آرمانی تصور نماید… و به وسیله این یکیشدن یا اتحاد با قهرمان داستان، کودک نه تنها شخصیتش را میسازد و پایهگذاری میکند، … بلکه هر آن چه اتفاق بیفتد را انتخاب مینماید… و این گونه است که شخصیتش به وسیله یکیشدنها و انتخابهایش کامل می شود … و در نتیجه شروع به ترسیم زندگی آینده اش میکند … و با گام های منظمش به سمت رشد و پختگی قدم بر میدارد … پس ما باید به دوگانگی خیر و شر در زندگی دقت کنیم، زندگی به طور مطلق خیر و یا شر نیست، بلکه ترکیبی از این دو است، و درست نیست که با وا داشتن کودک به زندگی در توهم دروغین او را فریب دهیم و از لحاظ تربیتی بهتر این است که ترکیب خیر و شر را در زندگی درک کند، ولی به وسیلۀ ابزاری که در اختیار داریم میتوانیم باعث شویم که او موضع مثبتی برای خود اتخاذ نماید و با شخصیتهای خیرخواه یکی شود و از آنها تقلید نماید.
ولی بعضیها چنین عقیده دارند که «نباید کودک را به وسیلۀ آن چه در میراثش زشت و ستمکار و بدنام است بیازاریم»10 به این دلیل که اطمینان کودک نسبت به گذشته درخشانش متزلزل نگردد، و فقط اشاره به انواع امور منفی، شکست این امور و پیروزی نیروهای خیر، حق و عدالت کافیست.
هر چند کودک زندگیش را با پیروی از افراد پیرامونش شروع میکند، با این وجود او عوامل تقویت این شخصیت نوخاسته را بر میگزیند تا این که تنها به الگو و نمونهای که از آن تقلید مینماید اکتفا نکند- پس همانطور که گفتیم- مطالعه مهمترین ابزار اعتماد کودک است، که به وسیلۀ آن از چارچوب و تنگ بیرون میآید هم چنین مطالعه دارای دو نوع اثرگذاری میباشد.

1- آگاهانه
2- ناخودآگاه
اثرگذاری «ناخودآگاه» بر شکلگیری و پرورش شخصیت کودک مهمتر است چرا که انسان بالغ یا عاقل دارای مقدار مشخصی از پختگی است که درزندگی طی کارهای ضروری و عقلانیش آن را به دست آورده، این پختگی به او توان محدودکردن این تأثیر ناخودآگاه را میدهد، پس جزء کسانی میشود که عقل را بر احساس برتری میدهند، و در نتیجه مانند کودک به هر آن چه که در کتابها میخواند یا آن را از بزرگان می شنود، راضی نمیشود.
بیشک عرصه تأثیر ناخودآگاه در ادبیات کودک در مقام اول قرار دارد و به طور همیشگی و ابدی اهمیت انواع ادبیات و هنر در این است که به این عرصه نفوذ مییابد و در این جا کار خود را انجام میدهد، پس وقتی مساله چنین است، وظیفه اصلی تمامی کسانی که در زمینه ادبیات کودک به نویسندگی میپردازند آشنایی با ماهیت این حیطه – ضمیرناخودآگاه- کودک و ادای حق آن به وسیلهی فهم و بررسی دقیق است- تا عوامل بدی که از طریق این حیطه به شکلگیری( شخصیت)
کودک آسیب میرساند و مانع پیشرفت ،رشد و پختگی شخصیتش می شود، درآن نفوذ نکند.11
اکثریت قریب به اتفاق محققان بر این نکته تأکید دارند که ادبیات کودک فقط ادبیات تفریح و سرگرمی نیست، بلکه شایسته است که دارای نقش تربیتی باشد، همچنین بر لزوم تناسب و تکامل میان تأثیر آگاهانه و ناخودآگاه در ادبیات کودک و لزوم رعایت دو جنبه ادبی و معنوی تأکید دارند. باید در حالت ترجمه یا اقتباس، ویژگی های هر فرهنگی را مراعات نمائیم، و مسائلی را که مخالف ارزشهای تربیت اسلامی ماست،
بیثباتی و اصلاح را درآن بر میانگیزد، یا فاقد ویژگیهای برجسته، و خصوصیات بارز اسلامیست را بیان نکنیم، درفصل مخصوص وظیفۀ ادبیات کودک رفتن در پرتو احکام اسلام تاحدی به این وظیفه به طور دقیقی اشاره کردیم، ادبیات کودک – براساس قاعدههای مشخص، و روشهای دنبال شدهای که شایستگی و سودمندیشان ثابت شده – همان وسیلۀ کارآمد جهت انتقال هدف و منظور است… که به وسیلۀ آن میتوانیم در شکل شخصیت مناسب و توانمند برایفای نقش سازندهاش در غنیسازی زندگی، پیش بردن آن، و خوشبخت نمودن فرد و جامعه مشارکت داشته باشیم. و این مسئله در این جا بسیار اهمیت دارد.
به درستی که ادبیات وسیله است نه هدف.
تعداد اندکی این تصور رانسبت به ادبیات ندارند به همین دلیل منحرف شدند، ولی در پرتو احکام اسلام در این مسئله جای هیچ شک و تردیدی وجود ندارد، زیرا این امر مربوط به شیوۀ و روش فرد مسلمان است، که نمیتوان از آن منحرف شد…
بله ادبیات – بلکه همۀ انواع آن هنر- وسیله است نه هدف …
ادعای دعوت کنندگان به مکتب «هنر برای هنر» و طرفدارانشان مبنی براین که هنر – که ادبیات هم جزء آن است- به خودی خود هدف است، نوعی انعطافناپذیریست که به واقعیت نظر ندارد، نگاهی سریع به تاریخ ادبیات و هنراز دوران های گذشته تا دورۀ حاضر بر این عقیدۀ ما تأکید دارد که ادبیات وظیفه ای دارد که به خاطر غنیسازی روح و زندگی از طریق تجربه، معرفت و زیبایی به آن میپردازد. مثل دعوت کنندگان به مکتب «هنر برای هنر» چیزی جز مثال کسانی که می گویند «إن هی إلا حیاتنا الدنیاء نَموت و نَحیا وَ ما نَحنُ بِمیعوثین»12 نیست، که این نوع دیگری از بتپرستی است، که برای خود زمینه بتپرستی ویژه ای یعنی هنر را برگزیده و بعد از آن چیز دیگری وجود ندارد… که آن نوعی پوچگرایی متفاوت از اشکال جدید است..
نباید فراموش
کنیم که شرافت هدف هم چنین نیازمند پاکی ابزار است.
کسانی که در ترسیم شر و زشتی و بدی اوضاع به بهانۀ تغییر، یا دوری از آن ها مبالغه میکنند، قطعاً برای افراد ضعیفالنفس شگفتی تجربه را میآرایند و تلاش برای تقلید از آن را القاء می کنند.
و این مسأله، به ویژه در مورد کودکان، بسیار مهم است، بنابراین اشاره به شر به معنی فرورفتن در آن، و غوطهور شدن فریبنده در جزئیات آن نیست. زیرا نیروی اراده در نزد کودکی – که تجربهاش کامل نشده و دارای موضع مشخصی نیست- ضعیف و ناقص است، و اینها باعث کشیدهشدن او به سمت گمراهیها و دلهرههایی است که صفحۀ سفید ضمیرش را آلوده میکند، و موجب افتادن او در سرگردانی و آشفتگیهای فراوان می شود، ولی همۀ این جریانها را میتوان با معیارهای تجربۀ اسلامی و نتیجه بررسیهای روانشناسی و پرورشی که کارشناسان وفادار به آن دست یافتهاند کنترل نمود.
قطعاً کسانی که بدون آگاهی از عظمت این مسئولیت تمایل به نوشتن برای کودک دارند، مثال آنان هم چون کسی است که یکباره در میدان مین وارد میشود در حالی که شناختی از انتخاب راههای امن و مناسب ندارند و فکر نمیکنم که انسان های عاقل دچار چنین نادانی کشندهای شوند.

داستانهای کودکان
خداوند در کتاب ارزشمندش میفرماید: (… فاقِصص القِصص لَعلَهُم یَتَفکرون).13 و این فرمان الهی به پیامبر بزرگوار است که پروردگارش به نیکی او را تربیت کرد، تا آن جا که به حقیقت آن گونه شد که در مورد ایشان(ص) گفته شد «کانَ خَلقه القُرآن» 2
قرآن کریم حقیقتاً از داستان استقبال کرده، و آن را موجب اندیشه و تدبر قرار داده، زیرا داستان یک حادثهی زنده، با بیانی صادقانه، بسیار تأثیرگذار و دارای هدف بزرگ است، که شخصیت و حادثه در آن حرکت می کنند، و بین خوبی و بدی، انسانهای با ایمان و کافر، شرارت و پاکدامنی، و بین انسان با تمام نیرو و ضعف، راستی و انحرافش و شیطان با انواع شکلها و وسوسههایش درگیری همیشگی و جاودان وجود دارد.
و از آنجا که داستان تجربهای زنده، بخشی از زندگی پویا و پرجنبوجوش است، باعث جلب توجه، به کار افتادن نیروی تفکر و تحریک احساسات میشود، به طوری که دریافت کننده – (خواننده داستان)- خواه فردی کوچک باشد
خواه بزرگ– احساس میکند که در وسط حادثه زندگی میکند، و آن را تصور و تا حد زیادی با آن زندگی میکند، بلکه حتی موضعی برای خود انتخاب میکند که براساس رضایتمندی ویژه از طریق تجربۀ موجود در داستان آن را دریافت نموده است، و موضعگیری انواعی از رفتارها و واکنشها را به دنبال دارد و این، همان چیزیست که به طور کلی فهم آن از طریق متون ارزشمند قرآنی پیرامون داستان امکانپذیر است.
داستان های قرآنی از سایر داستانها به خاطر تحقق رویدادهای تعریف شده، عظمت بیان اعجازی، و شیوهی بینظیر، برتر است، همان طورکه به خاطر آشکار بودن نتیجه یا عبرت بر سایر داستانها برتری دارد، و بیشتر مکتبهای داستان غربی معاصر با این جریان مخالفند، زیرا توجهی به بیان یا توضیح هدف یا پایان داستان ندارند به طوری که خواننده خودش باید هدف و پایان داستان را بفهمد، یا مطابق با طبع وتوان و دغدغههایش به دلخواه خود نتیجهگیری کند، که این نوعی تحریک، لذتبخشی و مشارکت است، همان چیزی که باعث شد دانشمند بزرگی چون شیخ محمد متولی شعراوی بگوید: داستانهای قرآن داستان هایی برجسته پاک و بی نظیرند و با داستانهایی که امروزه میخوانیم تفاوت دارند، و بهتر است که ناقدان کلمۀ “قصص” را برآنچه که در قرآن کریم و سخنان پیامبر آمده به کار ببرندو به عنوان مثال باید داستانهای جدید را «خیالیات» (تخیلات) یا چیزی شبیه به آن بنامند، و اینکه کلمۀ رمان به زبان انگلیسی ROMANCEمیباشد، تصادفی نیست و معنای واقعی آن،همان خیال است.
به راستی که حقیقتهای دین لزوماً همراه با روشنی ووضوح است ، پس اینکه داستان در قرآن به صورت پی در پی آشکار بدون ابهام و زیادت یا مبالغه آمده، امری منطقی و طبیعی است و نتیجه، هدف یا مقصود آن در آخر– یا پیش از آن- یا در وسط داستان بیان میشود… و این امر به عقل و فهم عوام در جامعه سزاوارتر است، زیرا سطوح عقلی مردم و تواناییهای فرهنگی و نتیجهگیریهایشان با هم متفاوت است و این مسئله در مورد عقیده است، و زمینهای برای خیالهای منحرف یا هوسهای شخصی، یا شرح و تفسیرهای عجیب و غریب در آن وجود ندارد، حقیقتاً این [اسلام] دینی است که جبرئیل آن را بر محمد (ص) نازل کرد و باید شفاف و روشن به بندگان برسد، اما داستان های معاصر، گروه مشخصی از افراد تحصیلکرده را مخاطب خود میسازد و ناقدان برجسته دانشگاهی به آن میپردازند، و قوانین مشخصی را در اجرا و ارزیابی برای آن تعیین میکنند، مکتبهای نقدی فراوان هستند، از جملۀ آن ها مکتبهای مرتبط با تأثیرات ایجاد شده توسط داستان در خواننده است، هم چنین مکتبهایی که وابسته به قوانین مخصوص به عقیدۀ مشخصی است مانند واقع گرایی یا رمانتیک یا رمز گرایی و غیره … برخی از این مکتب ها به تحلیل و بررسی هنری یا اجتماعی یا تاریخی یا بیولوژیکی افراد، رویدادها و درگیریها روی می آورند … و این جاست که می بینیم خواننده یا دریافت کننده داستان در میان جنگلهای انبوه تاریک نظریه ها و فرضیه ها سرگردان می شود، همان طور که ناقدان در حکم خود در مورد یک رمان خاص، به طور شگفتآوری از حقیقت فاصله میگیرند. در نتیجه حکمهایشان ضد و نقیض میگردد، و این امر به طور کلی برعکس داستانهای آشکار محکم و پاکیزه قرآنیست؛ داستانهایی که به
جزئیات مهم و مسائل کلی و اصلی، و نتیجههای قابل توجه، اهمیت میدهد و راست گفت خداوند بلندمرتبه هنگامی که فرمود:
(نَحنُ نَقصُ عَلیک أحسن القِصص بِما أوحینا إلیک هذا القرآن، و إن کُنت مِن قَبله لِمن الغافِلین …)14
آیا امروزه این مسئله جالب توجه نمیباشد که کارشناسان علوم تربیتی و روانشناسی بعد از گذشت قرنهای طولانی از نزول قرآن بر این واقعیتهای ثابت تأکید نمایند که عبارتند از:
اول: داستان تأثیر فراوانی در تربیت و پرورش دارد.
دوم: داستان موفق کودک را به انواع تجربههای فرهنگی، روحی، روانی و رفتاری مجهز می کند.
سوم: داستان در مقابل کودک افقهای گستردهای را میگشاید، و خیالش را غنی و توانایی و نوآوریهایش را توسعه میدهد و با [دادن] انرژی بزرگ روحی روانی و فکری عظیم او را یاری میکند.
چهارم: داستان کودک باید روشن، آشکار و منطقی، پیدرپی، دور از پراکندگی و خالی از تراکم گرهها باشد، و لفظ و معنی و سبکش قابل فهم باشد.
پنجم: آن چه که مهمتر است، این که

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید