و بدیع الزمان همدانی تا حدودی شباهت وجود دارد، زیرا بدیع الزمان با نثر فنی آراستۀ خود که با نشان ویژهای متمایز است، شهرۀ آفاق گشت و با مقامات خویش بلند آوازه شد. وی با چهارصد مقامه291 دربارۀ گدایی که سرشار از ظرافت و زیبایی است به معارضه با چهل مقامۀ ابن درید پرداخت که میان دو مقامه تناسب لفظی و معنایی وجود ندارد 292، اما وی همانند قابوس از شعرا به شمار نمیرود. بدیع دیوانی دارد ولی وی در مقامهها و رسایل خود شاعرتر از خویش در دیوانش بود 293. وی ابیات فارسی در بر دارندۀ معانی غریب را که به او پیشنهاد میشد را با ابیاتی عربی ترجمه مینمود و در آنها شتافتن به سوی شگفتیهای بیشمار و ابداع را گرد هم آورد 294. وقتی که او در سن دوازده سالگی به صاحب بن عباد پیوست، صاحب به وی گفت : شعری بگوی. بدیع نیز گفت : بفرما مرا بیازمای. صاحب هم سه بیت از شعر منصور رازی را بر وی خواند و از او خواست تا آنها را ترجمه نماید و آن گاه که ابیات را شنید به صاحب گفت : ترجمه را بر چه قافیهای میخواهی ؟ صاحب شتابان به او گفت : قافیۀ آن را طاء قرار ده، سپس بدیع الزمان گفت : بر وزن کدام بحر آن را میخواهی ؟ صاحب نیز بحر سریع را خواست و بدیع فی البداهه گفت :
سرقت من طرته شعرة حین غدا بمَشطها بالمشاط
آن گاه که موهای خویش را با شانه، شانه میکرد، مویی از زلف وی ربودم.
ثمّ تدلّحت بها مثقلاً تدلّح النمل بحب الحناط
سپس همانند موری که دانۀ گندمی را میکشد، آن را کشان کشان بردم.
قال ابی مَن ولدی منکما کلاکما یدخل سم الخیاط 295
پدرم گفت کدام یک از شما فرزند من است چرا که هر دوی شما از سوراخ سوزن فرو میروید.
بدون تردید ترجمه دقیق است و نشان میدهد که بدیع الزمان به زبان فارسی تسلّط داشت، زیرا ترجمۀ منظوم قدرت بالایی در بیان را میطلبد و این قدرت تنها برای کسی که از روشهای سخن در زبانی که از آن ترجمه میکند و زبانی که به آن ترجمه میکند آگاهی دارد فراهم میشود.
اگر بدیع الزمان از زبان فارسی ترجمه کرد، ابن ابی توبه از زبان عربی ترجمه نمود. روزی اتفاق افتاد که در یکی از مجالس وی، یکی از همنشینانش سخن ابونواس را خواند 296:
وخود أقبلت في القصر سکری ولکن زین السکر الوقار
زن جوانی مست به قصر آمد اما مستی را با وقار آراسته بود.
فقلت الوعد سیدتي فقالت : کلام اللیل یمحوه النهار 297
بدو گفتم به وعدۀ خود وفا کن و او گفت : روز سخن شب را از میان میبرد.
ابن ابی توبه به محض شنیدن این شعر ساعتی اندیشید و به خوبی موفّق شد تا آن را به زبان فارسی ترجمه نماید.
ابوالفتح بستی که در قرن چهارم میزیست یکی از دوزبانهها میباشد. وی دارای دو دیوان است، یکی به زبان عربی و دیگری به زبان فارسی 298. وی کاتب امیر بست بود. صاحب یتیمه بیست و هفت صفحه از کتاب خود را به وی اختصاص داد که نمونههایی از نظم و نثر وی را در آنها آورده، اما به شعر فارسی وی اشارهای نداشته است. وی از آن جهت با دو زبانههایی که پیش از این یادآور شدیم شباهت دارد که شهرتش به شعر و نثر او به زبان عربی است نه به زبان فارسی. در اخبار ابو الفتح بستی که در سال 400 هـ درگذشت آمده است که وی دو بیت از زبان فارسی را با این سخن ترجمه کرده است :
رمیتك عن حكم القضاء بنظرة ومالي عن حكم القضاء مناص
به حکم قضا، با تیر نگاه تو را هدف قرار دادم و از حکم قضا مرا گریزی نیست.
فلما جرحت الخد منكم بمقلتي جرحت فؤادي والجروح قصاص 299
و آن گاه که با تیر نگاهم چهرهات را مجروح ساختم قلبم مجروح گشت چرا که زخمها را قصاص است.
همچنین گفته شده است : برخی از شعرای سلطان محمود غزنوی شیفتۀ دو بیت از شعر فارسی شدند از این رو بر آن شدند تا آنها را به زبان عربی برگردانند. این به خوبی نشان میدهد که زبان عربی در کنار زبان فارسی زبان دوم آنان بود اما نتوانستند این دو بیت را ترجمه نمایند. ولی ابوالقاسم اسفرایینی آنها را ترجمه کرد. این ابوالقاسم خود فرزند ابوالعباس اسفرایینی وزیر سلطان محمود غزنوی است که دربارۀ او گفته شده است : وی دیوان اداری را به زبان فارسی قرار داده بود تا این که وی را برکنار نمود و دیوان دوباره به زبان عربی بازگشت. این سخن ابوالقاسم در ترجمۀ دو بیت است :
فضّي ثغر لبيب ضاحك عرم مِن عشق مبسمه أصبحت مسجونا
به عشق لبخندِ سیمین دندان خردمند و خندان لبی اسیر گشتم.
بسكّرٍ قد رأيت اليوم مبسمة تحت العقيق بذاك الورد مكنونا 300
امروز لبی را دیدم که در شکر در زیر آن عقیق در آن گل پنهان شده بود.
چیزی که در ترجمۀ بستی و اسفرایینی ملاحظه میکنیم این است که نسبت به ترجمۀ بدیع الزمان از ظرافت و زیبایی کمتری برخوردار است. همچنین میتوان گفت که برخی از شعرای ایران شعر را به شکل تمرینی ترجمه مینمودند هرچند که در این کار موفق بوده و آن را به خوبی انجام داده باشند.
پس از اینان از میان دو زبانهها کسانی را یادآور میشویم که با آثار استعداد و ذوقشان به ویژه در زبان فارسی، به شهرت رسیدند و منزلت والایی یافتند. عمر خیام یکی از آن جمله است، شاعری که کمتر شاعری در شرق یا غرب به شهرت و معروفیتی که وی به دست آورد یا به بخشی از آن دست یافته است. همانا نام وی با ادبیات فارس پیوند خورده است که تودۀ ادبا از این امر آگاهند301 و میتوان گفت : خیام شعر فارسی را با شعر عربی در خیالمان پیوند میدهد. بدین سبب است که میان شعر او و شعر ابوالعلاء معری شباهتهایی وجود دارد.
نزد
این دو، فلسفۀ زندگی تقریباً نشانهای مشترکی دارد، هر چند ابیاتی در لزوم مالا یلزم از ابوالعلاء ابیات معروفی از خیام را بیادمان میآورند 302. خیام به فقه و زبان و تاریخ آگاه بود و اما در اجزای حکمت، مانند ریاضیات و معقولات، نیز او مرد این کار بود و اشعار فارسی و عربی زیبایی دارد 303. همچنین او رسالۀ بسیار معروفی در جبر و مقابله دارد که آن را به زبان عربی نگاشته است. خیام یکی از نخستین کسانی است که در قرون وسطی میان جبر و هندسه پیوند ایجاد نمودند و اوست که دربارۀ جبر میگوید : جبر هنری علمی است 304.
از شعر عربی خیام تنها چهارده بیت در اختیار داریم، بنابراین قضاوت ما دربارۀ وی به همین ابیات اختصاص دارد و در آنها محدود میشود. از شعر عربی وی نمایان میشود که گرایش وی در شعر عربی با آن چه در شعر فارسی از او سراغ داریم متفاوت است، زیرا در این شعر تا بالاترین درجه به خود مغرور بود. میگوید : وی از دنیای خود به کفش چرمینی که با رنج و تلاش خود به دست میآورد قانع است و از این رو از حوادث روزگار در امان ماند و به جایگاهی بالاتر از خورشید و ماه و ستارۀ فرقد دست یافت. این بر ضد چیزی است که از خیام در شعر فارسی او میشناسیم که در آن بر گرد زیباییهای فریبندۀ دنیا میچرخد و بر هر برههای از عمر خویش چنگ میزند تا پیش از وداع با زندگی بهرۀ خود را از کامیابی و شادی بستاند. همچنان که وی پارساست و خونریز نیست، هدایت شدهای است که گمراهان را هدایت میکند و گناهکاران را اندرز میدهد :
تدين لي الدنيا بل السبعة العلى بل الأفق الأعلى إذا جاش خاطري
اگر من به جوش آیم، دینا، بلکه هفت آسمان بلند، بلکه افق بالا مدیون من خواهد شد.
أصوم عن الفحشاء جهراً وخفية عفافاً وإفطاري بتقديس فاطري
آشکارا و نهان از روی پاکدامنی از زشتی و ناپسندی پرهیز میکنم و با تقدیس آفریدگار خویش افطار میکنم.
وكم عصبة زلت عن الحق فاهتدت بطرق الهدى من فيضي المتقاطر
چه بسیار گروههایی که از حق منحرف شدند و با راههای هدایت فیض پی درپی من هدایت شدند.
فإن صراطي المستقيم بصائر نصبن على وادي العمى كالقناطر
همانا راه راست من بصیرتهایی است که همانند پلهایی بر درّۀ گمراهی قرار دارند.
و چقدر تفاوت است میان خیامی که در رباعیّات خود میگوید : همانا دین وی روی برتافتن از کفر و دین است و نوشیدن شراب و هم پیالگی با دختر زیبا روی عادت اوست و به نظر او سلطان محمود در ملازمت جام فرمانروایی کرد و از آهنگ سنج آهنگ داود را میشنود و خیامی که میگوید :
متى ما دنت دنياك كانت مصيبة فواعجبي من ذا القريب المباعد
هرگاه دنیا نزدیک شود مصیبتی خواهد بود و شگفتی من از این نزدیکِ دور است.
إذا كان محصول الحياة منية فسيان حالا كل ساعٍ وقاعد
اگر بهرۀ زندگی مرگ باشد، پس حال انسان تلاشگر و انسان دست از کار کشیده یکسان است.
و خیامی که در رباعیات خود میگوید : وی از دنیای خود بر جوانی خویش که بهار آن به سرعت پژمرده گشت، غمگین است و از شراب تسلّی بخشی برمیگیرد تا فراموش کند که مدت وی از زمان به زودی به پایان خواهد رسید. وی در شعر عربی خویش از غیبت دوست از زندگیاش شکوه میکند و با صدای نازک و نحیفی از جفای یاران آههای دردناکی میکشد :
زجّيت دهراً طويلاً في التماس أخ يرعى ودادي إذا ذو خلة خانا
روزگاری طولانی به دنبال پیدا کردن دوستی بودم که اگر آشنایی به من خیانت کند، او دوستی مرا حفظ نماید.
فكم ألفت وكم آخيت غير أخ وكم تبدلت بالإخوان إخوانا
چه بسیار باغیر دوست الفت گرفتم و رابطۀ دوستانه برقرار کردم و چه بسیار دوستانی را که تغییر دادم.
وقلت للنفس لمّا عزّ مطلبها بالله لا تألفي ما عشت إنسانا
و آن گاه که به دست آوردن مراد دل سخت گردید به خود گفتم تو را به خدا سوگند تا وقتی که زندهام با هیچ انسانی مأنوس مشو.
یکی از معاصران خیام در قرن پنجم هجری مسعود سعد سلمان است که هیجده سال در زندان به سر برد 305، درحالی که بی گناه بود، بلکه توطئه چینی سخن چینان و افتراهای دروغگویان و کوشش دشمنان وی را به زندان افکند. کتابهای تاریخ ادبیات فارسی وی را یکی از بهترین شعرای ایران به شمار میآورند زیرا او نخستین کسی بود که نشانی که با مبالغه در مدح متمایز میشود را از قصیده پاک نمود و عواطف ویژه و احساسات ذاتی خویش را در آن جای داد 306. اگر پیوند شباهت، گاهی احساس و اندیشه خیام و معری را با هم جمع کرد، فن شعری ویژهای، مسعود سعد و ابوفراس همدانی را گرد هم آورد، که همان وصف زندگی زندان و رنج و عذابی است که زندانی متحمل میشود، بنابراین شهرت مسعود به حبسیات در ادبیات فارسی، همانند شهرت ابوفراس در این سبک شعری در ادبیات عربی است.
اما چیزی که در این جا برای ما حایز اهمیت است این است که او از دو زبانهها به شمار میرود. زیرا اوست که با اشاره به این امر میگوید :
کس ار به پارسی و تازی امتحان کردی مرا مبارز میدان امتحان شدمی
رشید الدین وطواط در کتاب خود حدائق السحر که دربارۀ معانی و بیان است به شعر فارسی و عربی مسعود استشهاد نمود، اما این که شعر عربی وی در دیوانی جمع آوری شده باشد، جای تأمل است 307، وطواط با حالتی از ابهام آن ابیات را از مسعود یادآور میشود :
وليل كأن الشمس ضلت ممرها وليس لها نحو المشارق مرجع
و چه بسا شبی که گویا خورشید راه خود را گم کرده است و بازگشتی به سوی مشرق ندارد.
نظرت إليه والظلام كأنه على الع
ين غربان من الجو وقّع
به آن نگاه کردم در حالی که تاریکی بر چشمان من گویی کلاغهایی است که از هوا فرود میآیند.
فقلت لقلبي طال ليلي وليس لي من الهم منجاة وفي الصبر مفزع
به قلب خود گفتم شبم به درازا کشید و از غم راه نجاتی ندارم و صبر پناهگاهی برای من است.
أرى ذنب السرحان في الجو ساطعاً فهل ممكن أن الغزالة تطلع
صبح کاذب را در آسمان میبینم آیا امکان دارد که خورشید طلوع کند ؟
شاعر ما در این ابیات صاحب تشبیه و صنعت به نظر میرسد و بدون تردید او در ترسیم تصویر شعری، دارای ذوقی سلیم و موفّق است. زیرا وی بر آن چه که تحت احساس قرار میگیرد سایهای از خود میافکند و تاریکی غم انگیز شب در درون وی دلتنگی و اندوه مییابد، از این رو، مشابه جذب مشابه میشود و آن گاه که شاعر به تصویر و بیان نیاز پیدا میکند، تاریکیها را

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید