میتوان برخی از موضوعات آن را به کتاب نصایح اردشیر ارجاع داد که کتاب منظومی است، اما ترجمۀ آن به دستمان نرسیده است. بلاذری که با ابن قتیبه هم دوره است، این کتاب و نیز کتاب سیر العجم که ترجمۀ رخدادهای رسمی معروف به خداینامه است را ترجمه نمود، اما در کل، داستانها و متونی که از کتاب آیین نامه در آن آمده است زیاد نیستند 252.
همچنین ابن مقفع دو کتاب در منطق و طب و کتاب آیین نامه و کتاب مزدک و کتاب التاج في سیرة انوشیروان و کتاب ادب کبیر و کتاب ادب صغیر را از زبان پهلوی ترجمه کرد، کتاب کلیله و دمنه نیز مهمترین کتاب ترجمه شده و درخور ذکر ابن مقفع است که حدود سال 133 هـ آن را ترجمه کرد که این ترجمه پس از مفقود شدن اصل پهلوی آن، منبعی برای ترجمه به زبانهای مختلفی چون زبان سریانی و زبان عبری و زبان فارسی و بسیاری از زبانهای زنده شد 253.
آن چه در این جا زیبا و شگفت انگیز ذکر میشود : این است که در پایان قرن یازدهم میلادی شخصی به نام سیمون بن سیف کتاب کلیله و دمنه را به زبان یونانی ترجمه نمود و عنوان آن را « تاج و ویرانه » قرار داد، با این گمان که کلیله از اکلیل یا تاج و دمنه به معنای آثار باقی مانده از خانههاست 254 و اين امر نشان میدهد که وی همانند تمام کسانی که این کتاب را ترجمه نمودند آن را از زبان عربی ترجمه کرده و شرحی عربی از عنوان آن داشته است.
این کتاب از قدیمیترین کتابهای نثر عربی است که در اختیار داریم و سبک آن نمونهای از کهنترین سبکهای نگارش عربی میباشد و مطالعۀ آن نشان خواهد داد که سبکهای نگارش عربی از سبکهای فارسی گرفته شده است یا خیر 255.
ابن مقفع در عصر خلیفه منصور بود و اجماع تاریخ نگاران بر این است که کشته شدن ابن مقفع پیش از درگذشت منصور یعنی سال ( 142 هـ ) بوده است، اما فردوسی که از مردم قرن چهارم هجری است یادآور میشود که کتاب کلیله و دمنه در زمان مأمون ( 198 – 218 هـ ) از زبان پهلوی به زبان عربی ترجمه شده و اوست که میگوید :
چو مأمون جهان روشن و تازه کرد چنین نامه بر دیگر اندازه کرد
کلیله بتازی شد از پهلوی بدین سان که اکنون همی بشنوی
از این رو برای برخی از پژوهشگران جای سؤال مانده که این سخن اشتباه فردوسی بوده یا تحریف رونویسی کننده است، برخی نیز میگویند: ما منبع موثقی به دست نیاوردیم که اثبات نماید منصور ابن مقفع را به ترجمۀ این کتاب فراخوانده باشد که اگر چنین میبود نام وی در مقدمۀ آن ذکر میشد، بلکه سخن ابن مقفع در پایان باب «تقدیم کتاب » بیان میکند که از روی میل خود در بهره رسانی به مردم عراق و شام و حجاز اقدام به ترجمۀ کتاب نموده است بدون آن که اشارهای به نام منصور داشته باشد و ما میدانیم که ابن مقفع رابطۀ دوستانهای با منصور نداشته است 256.
در حقیقت این نظر قابل انتقاد است زیرا با اجماع مخالف و معاند است و اگر بدانیم که ابن مقفع با منصور هم دوره بوده و پیش از درگذشت وی کشته شده است، تردید داشتن در انتساب ترجمۀ این کتاب به زمان منصور، بدان دلیل که ابن مقفع بدان تصریح نکرده یا این که میان وی و منصور رابطۀ خوبی وجود نداشته، اشتباه بزرگی است. بنابراین برتر آن است که ترجمۀ این کتاب به فرمان منصور بوده است. اما چیزی که تا حدودی ما را دچار بدگمانی میسازد، یادآور شدن مأمون به وسیلۀ فردوسی است که دلیل آوردن برای آن از دو حالت خارج نیست. اشتباه فردوسی یا اشتباه رونویسان که احتمال اشتباه فردوسی ضعیف و بعید است بنابراین تنها این میماند که رونویسی کنندگان در اشتباه افتادهاند و این امر از آنان شناخته شده و عادی است. همچنین ما نمیدانیم که مأمون فرمان ترجمۀ کتاب را داده باشد هرچند جاحظ یادآور شده است که سهل ابن هارون که خزانه دار بیت الحکمۀ مأمون است صاحب کتاب « ثعلة و عفرة » است که در معارضۀ کتاب کلیله و دمنه میباشد 257. اما احتمال این که مقصود فردوسی اشاره به کتاب سهل ابن هارون بوده نیز بعید است.
این کتاب ترجمۀ دیگری نیز دارد که یحیی بن خالد برمکی وزیر هارون الرشید عبد الله بن هلال اهوازی را بدان فرمان داده و وی در سال یکصد و شصت و پنج این کار را به پایان رساند 258.
گزیدۀ سخن دربارۀ ترجمۀ کتاب کلیله و دمنه از زبان پهلوی به زبان عربی این است که به ترجمۀ منظوم آن به زبان عربی اشاره کنیم، هرچند شایسته است که در این جا احتیاط نماییم، بنابراین میگوییم : شکل منظوم این کتاب همان گونه که از معنای ترجمه تصور میشود، ترجمه نبوده است. یعنی کسی که آن را به نظم درآورده است آن را از اصل پهلوی آن ترجمه نکرده است، بلکه بر نظم ترجمۀ ابن مقفع و تغییر وزن و قافیۀ آن نثر متین که نبوغ ابن مقفع در آن جاری گشت چیزی نیافزوده است. همچنین ابان عبد الحمید لاحقی این کتاب را به نظم درآورد، یعنی نثر آن را به شعر مثنوی ترجمه کرد اما تنها هفتاد و شش بیت از منظومۀ وی باقی مانده است. وی منظومۀ خود را با این سخن آغاز نموده است :
هذا كتاب أدب ومحنة وهو الذي يدعى كليلة ودمنة
اين كتاب ادب و رنج است که کلیله و دمنه نامیده میشود.
فيه دلالات وفيه رشد وهو كتاب وضعته الهند
در این کتاب دلالتها و رهنمودهایی است و این کتاب را هندوها به نگارش درآوردند.
فوصلوا الآداب كل عالم حكاية عن ألسن البهائم
آنان با حکایتهایی از زبان حیوانات ادب را به همه جای جهان رساندند.
فالحكماء يعرفون فضله والسخفاء يشتهون هزله
خردمندان ارزش آن را میدانند و شوخی آن برای هرزه گویان خوشایند است.
وهو على ذاك يسير الحفظ كذا على اللسان عند اللفظ
با این وجود این کتاب به آسانی به خاطر سپرده و به سادگی نیز خوانده میشود.
این ابان دوست برمکیان و شاعر آنان بود که یحیی بن خالد پس از آن که پیش از آن ابو نواس را به ترجمۀ شعری آن موظف ساخته بود، از وی خواست تا این کتاب را ترجمه کند. گفته شده است : وقتی ابان از این امر آگاه شد، به سوی ابو نواس رفت و مانع تلاش و عزم وی شد و او را به این وهم انداخت که تمام وقت خود را معطوف به نظم درآوردن این کتاب ساختن، حتماً او را از لهو و عیش و نوش گرفته است از این رو این حیله در ابونواس کار ساز شد و وی را از پایان دادن به این وظیفه بازداشت. در نتیجه ابان این کار را به عهده گرفت و چهار ماه خانه نشین شد تا این که آن را به پایان رساند و توانست آن را در پنج هزار بیت یا نزدیک به آن به نظم درآورد، سپس آن را نزد یحیی بن خالدی برد که بدان بسیار مشعوف گشت و یکصد هزار درهم به وی بخشید. ابو نواس هم حقیقت امر را دریافت و ناراحت شد و بر ابان خشمگین شد و این امر سبب دشمنی میان آنان شد 259.
ابن مماتی مصری نیز در زمان صلاح الدین ایوبی این کتاب را به نظم درآورد 260، همچنین شاعری به نام ابن الهباریه که در سال ( 504 هـ ) درگذشت و او را نکوهش نمود هم این کتاب را به نظم درآورد و منظومۀ مثنوی خود را « نتائج الفطنة في نظم کلیلة و دمنة » نام نهاد 261. از جمله این سخن وی :
وإن لي في نظم ذا الكتاب فضلاً على الأقران والأضراب
در به نظم در آوردن این کتاب مرا بر حریفان و همتایان خویش برتری است.
أراد يحيى حفظه فما قدر إلا بما قال أبان إذ شعر
یحیی میخواست آن را حفظ کند اما تنها با سرایش ابان توانست از عهدۀ این کار برآید.
كلت طباع القوم دون نظمه وعجزوا عن سبكه لعظمه
پیش از به نظم درآوردن این کتاب، ویژگیهای مردم را سنجیدم اما آنان به خاطر عظمتش از نظم آن ناتوان ماندند.
إلا أبان اللاحقي الكاتب فإنه في نظمه لغالب
مگر ابان لاحقی کاتب که در به نظم درآوردن آن چیره و توانا بود.
ثم أبو يعلى أنا فإني نظمته بالجهد والتعني
پس از وی هم من ابو یعلی با تلاش و تحمل رنج بسیار آن را به نظم درآوردم.
متبعاً فيه أبان اللاحقي وليس وهو سابقي بلاحقي
در این کار پیرو ابان لاحقی بودم و او پس از من نبود بلکه پیش از من این کار را انجام داده بود.
فإن يكن أقدم مني عصراً فإني أحسن منه شعراً
اما اگر وی پیشتر از من بوده است، من شاعرتر از اویم.
ابن هباریه با این سخن خود تاریخ ترجمۀ این کتاب را با حساب جُمل به شعر معیّن میکند و جز سرایندۀ نخست آن ابان عبد الحمید لاحقی، به هیچ یک از سرایندگان این کتاب اعتنایی نمیکند، چرا که چندین شاعر پس از ابان آن را به نظم درآوردند که وی برتری آنان را رد میکند و سرایش خوب آنان را انکار مینماید. همچنان که وی در به نظم درآوردن این کتاب با ابان رقابت میکند و آن گاه که متاخر بر پیشتاز برتری مییابد دیگر برای پیشتاز برتری نمیبیند.
از جمله کسانی که از زبان پهلوی به زبان عربی ترجمه کردند نوبخت اهوازی بود. وی پیشگوی منصور بود و او و پسرش خرشاذماه کتابهایی در ورزش ترجمه نمودند. همچنین از آن جمله موسی بن خالد معروف به مترجم است که از زبان پهلوی و یونانی ترجمه نمود. همچنین علی بن زیاد تمیمی که سالنمای شهریار را از زبان پهلوی ترجمه کرد. بلاذری نیز نصایح اردشیر را به نظم ترجمه نمود. جبله بن سلم هم مترجم کتاب رستم و اسفندیار و داستان بهرام چوبین است و ترجمۀ کتاب المحاسن از آنِ عمر فرّخان است و شاید وی نخستین کسی باشد که این نوع ادب اخلاقی آموزشی را ترجمه کرد و آن را به زبان عربی برگرداند 262. همچنین کتابهایی که از زبان پهلوی ترجمه شده ولی مترجمان آنها ناشناس بودند نیز بسیارند. از آن جمله کتاب «هزار افسانه » که اصل کتاب هزار و یک شب است و نیز کتاب خرافة و نزهة و روزبه الیتیم و کتاب النمرود و ملک بابل و بهرام و نرسی و الدب والثعلب ووصایا اردشیر ، کتاب زادان فروخ في تربیة الولد و بسیاری از کتابهای علمی و اخلاقی ترجمه شده به زبان حیوانات یا به روش پرسش و پاسخ یا مناظره یا پند و اندرز پدر به فرزند به رشتۀ تحریر درآمدند که مردم در زمان بنی عباس به شدت شیفتۀ آنها بودند.
خلیفه مأمون به حسن بن سهل فرمان داد تا کتابی با عنوان «جاویدان خرد» را به زبان عربی ترجمه کند که مجموعهای از حکمتها و پندهایی را در بر دارد که به خردمندان هند و ایرانیان و یونان عربها نسبت داده میشوند و اصل این کتاب به هوشنگ که یکی از پادشاهان ایران در عصر افسانهای است منسوب میشود.
ابن سهل این کتاب را خلاصه نمود و ابن مسکویه این خلاصه را در کتاب خود که به ادب العرب و الفرس معروف است، جای داد 263.
در سخن ابن ابی الحدید روشن است كه تعالیم و حكمتهای ايرانيان از جمله اموری است كه عربها با آنها آشنایی داشتند و برای دلیل آوری آنها را بر زبانهای خود جاری میساختند. اوست که میگوید : تعالیم گروهی از عربها و تعالیم بسیاری از پادشاهان ایران و خردمند ترین آنان را یادآور شدیم تا به تعالیم امیر مؤمنان(ع) بپیوندند و تعالیم دنیا و دین از آنها به دست آید چرا که دین بر تعالیم امیر المؤمنین – علیه السلام – و دنیا بر تعالیم اینان چیرهتر است 264.
پس گویا عربها میدانستند که این نوعِ ادبی ایرانیان از لحاظ گستره و فراگیری با آن چه عربها دارند رقابت میکند و آنان حکایتهای خود را از سخنان روایت شدۀ ای
رانیان نقل میکنند و سخن شیواتری را به آنها میافزایند.
ملاحظه میشود تعداد کتابهای علمی که از زبان فارسی ترجمه شده است کمتر از کتابهایی است که از زبان یونانی و هندی ترجمه شدهاند و کتابهای علمی در زبان پهلوی از کتابهای علمی زبان یونانی کمترند، زیرا بیشتر کسانی که در زمان ساسانیان به دانشها پرداختند و کتابهایی نگاشتند از مسیحیان نسطوری و یهودیان بودند. شاید برخی از موبدان ایرانی به زبان سریانی مینوشتند زیرا خط آن از خط پهلوی ساده تر است و ما میدانیم که بیشتر کتابهای مانی به زبان سریانی بود. از جمله کتابهای علمی که ابن مقفع از زبان پهلوی ترجمه نمود، کتابهای منطق بودند که چهار کتاب قاطاغوریاس و باری ارمنیاس و انولوطیقا و ایساغوجی هستند. کتاب البیطرة را هم اسحاق بن علی بن سلیمان ترجمه نمود اما مترجمان کتابهای صور الوجوه و الکناش و بنیان دخت و

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید