دانلود پایان نامه

یک غرض شعری با هم مقایسه نماییم. عنوان این قصیده « تأسف بر کشته شدن مستعصم » میباشد که از نظر تعداد ابیات کمتر از یک سوم قصیدۀ عربی است و نخستین تفاوتی که آن را متمایز میسازد این است که : سعدی در آن با گریه ظاهر نمیشود و از وجود خود سخنی به میان نمیآورد، بلکه او به معنی تمام کلمه واقع گرا بوده است و احساسات تمام مسلمانانی را ابراز مینماید که از فروپاشی حکومت اسلامی و کشته شدن خلیفۀ مسلمانان که نسب شریف وی به پیامبر اکرم (ص) میرسد، غم و اندوه آنان را فرا گرفته است. بنابراین گویا میل به بیان اندوه عمومی اسلام سبب اصلی سرایش این قصیده بوده است که در نخستین بیت آن به فرمانروایی مستعصم خلیفه ی عباسی اشاره میکند و در بیتهای بعدی یادآور میشود مصیبتی که برخاندان پیامبر (ع) وارد شده، درحقیقت مصیبت همۀ مسلمانان و فاجعۀ دین است :
آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیر المؤمنین
ای محمد گر قیامت میبرآری سر زخاک سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته هم بر آن خاکی که سلطانان نهادندی جبین
سپس شاعر معانی شبیه به آن چه در قصیدۀ عربی خود بوده را بازگو میکند . بنابراین دنیا را نکوهش نموده ودیگران را به دست کشیدن از دنیا تشویق می کند و به مردم هشدار میدهد که فریب آن را نخورند با این تفاوت که وی در قصیدۀ فارسی خود بر حال خلیفۀ مسلمین غمگینتر از قصیدۀ عربی خویش است. وی با تصویر شعری غم انگیزی درد و اندوه خود را بیان میکند که دلها را به آشوب میکشد. همچنان که میگوید :
اگر مگس بر خون این مردم پاک بنشیند، تا روز قیامت عسل در کام آن تلخ خواهد شد 314، سپس با سخنانی همانند آنچه در اشعار عربی خود گفته است، ممدوح خود را مورد توجه قرار میدهد.
سعدی در این قصیده به دانش و دانشمندان و نقش علم اشارهای نمیکند بلکه در زمینه ای محدودتر از حوزۀ زبان و ادبیات عربی، به زبان فارسی خود پرداخت. میتوان گفت : قصیدۀ فارسی از نظر معنی و ساختار مورد پسند ذوق ایرانی قرار میگیرد، اما قصیدۀ عربی نزد عربها تنها شباهت کمی با آن دارد. سعدی در شعر عربی و فارسی خود نسبت به تاریخ سقوط و فاجعۀ خلافت عباسی به خوبی عمل نموده است. شایان ذکر است که ما برای قصیدۀ عربی این شاعر در میان عربها شیوع و شهرتی نمیبینیم.
با نگاه به مجموعۀ شعر عربی سعدی که کلیات او آن را در بر میگیرد، در نگاه نخست روشن میشود که سرایندۀ این اشعار، همان سرایندۀ قصیدۀ بغداد است، کسی که سخن وی نشان میدهد او شاعری بلند مرتبه و با ملکۀ شعری اصیل است، اما فارسی زبانی است که عبارات وی یک بار درست و بار دیگر لنگان است و ضرورت شعری، او را به بکارگیری لفظ در جایگاهی نامناسب ناگزیر میسازد. بنابراین پریشان و متزلزل به نظر میرسد و از ذوق عربی که سستی و ضعف را از استواری تشخیص میدهد، فاصله میگیرد. از این رو سعدی در شعر عربی خود معانی روشنی دارد اما عبارات را به خوبی ادا نمیکند و این امر به احتمال زیاد بدان سبب است که وی به شکلی جدی به سرایش به زبان عربی اعتنا نکرده است و در آن به تصاویر شعری عربی که نشان دهد تحت تأثیر شدید شعر عربها قرار گرفته، نپرداخته است، همچنان که تنها در سخنی همانند زیر تصاویر شعری فارسی را به نمایش گذاشته است :
لقد إفتنني بسواد شعر وحمرة عارض و بياض جيد
به زلفهای سیاه و سرخی چهره و سفیدی گردن مرا شیفتۀ خود ساختند.
وأسفرن البراقع عن خدود أقول: تحمرت بدم الكبود
نقاب از چهرههایی برگرفتند که گویم با خون جگر سرخ شدهاند.
وغريب العقائص مرسلات يطلن كليلة الدنف الوحيد
گیسوان فروهشته ای که همچون شب تاریکی بیمار و تنها، درمانده است.
غدائر كالصوالج لادنات وقد لعبت على أكر النهود
گیسوان انعطاف پذیری چون چوبهای چوگان که بر توپهای سینهها بازی میکنند.
ليالي بعدهن مساء موت ويوم وصالهن صباح عيد
شبهای دوریشان چون شامگاه مرگ میماند و روز وصال آنان همچون سپیده دم عید است.
ألا إني شغفت بهن حباً وكيف الحق أستر بالجحود
من به عشق آنان دل باختم پس چگونه میتوانم حقیقت را با انکار کردن بپوشانم.
جای شک و تردیدی نیست که این تصویری فارسی است، زیرا ایرانیان به توصیف مو و گیسوان عادت دارند و شعرای ایرانیان از زیباییهای زن به چیزی همانند مو، تغزل نکردند، اما با تمام اینها، این تصویر ایرانی ناقص است، زیرا شعرای ایرانی در آغاز قصاید و غزلیات خود به توصیف مو میپردازند؛ اما سعدی در وسط قصیدۀ خود مو ذکر می کند همچنان که به نظر میرسید سعدی در این کار به شیوۀ صوفیان ایرانی یا امثال آنان عمل نماید، کسانی که از این شعر با سرمستی عشق الهی عطرآگین میشوند، سپس در وحدتی هماهنگ، یار و شراب و آواز را گرد میآورند تا تمام اینها را مطیع نماد صوفی سازند. پس سعدی نیز بدین ترتیب از فارسی زدگی اشعار خود رهایی مییابد که گمان میرفت به ناچار بر شعر عربی وی چیره شده است. اما آن چه ویژگیهای ایرانی را به یاد ما میآورد، ذکر موهای بافته شده و گیسوانی است که شبیه چوب چوگان هستند، همچنان که وی در ابیات دیگری قامت رعنا را همانند عربها به درخت بان تشبیه میکند و آن را همانند ایرانیان به درخت سرو تشبیه نمینماید.
اما سعدی که صوفی والا مرتبهای است، معانی تصوّف را در قصیدهای بیان میکند که در آن میگوید :
على قلبي العدوان من عيني التي دعته إلى تيه الهوى ف
أضلت
تجاوز به قلب من از جانب چشمم بود که آن را به بیابان عشق فراخواند و آن را گمراه نمود.
مسافر وادي الحب لم يرج مخلصاً سلام على سكان أرضي وحِلّتي
مسافر وادی عشق امید نجات ندارد پس درود بر ساکنان سرزمین و کوی من باد.
أهذا هلال العيد أم تحت برقع يلوح تجاه العين شبه أهلّة
آیا این هلال عید است یا در زیر نقاب چیزی شبیه هلال ماه به چشم میخورد.
تبعت الهوى حتى ضللت عن الهدى وهذا الذي ألقى عقوبة زلتي
به دنبال عشق رفتم تا که از راه هدایت گمراه شدم و آن چه بر سر من میآید تاوان لغزش و اشتباه من است.
أتمنع مثلي من ملازمة الهوى وقد جبلت في النفس قبل جبلّتي
آیا همچون منی را از همراهی با عشق باز میداری در حالی که پیش از فطرت من در دلم سرشته شد.
أما كان قتل المسلمين محرّماً لحى الله سُمر الحي كيف استحلت
آیا مگر کشتن مسلمانان حرام نیست ؟ خداوند دختران سبزۀ کوی را لعنت کند که چگونه آن را حلال کردند.
سعدی در این قصیده تحت تأثیر ابن الفارض شاعر صوفی عرب متوفی سال (632 هـ) در قصیدۀ مشهور تاییۀ کبری قرار گرفته است. چرا که هر دو قصیده بر یک وزن و یک قافیه هستند و مقابلۀ قصیدۀ سعدی با تاییۀ ابن فارض شباهت میان دو شاعر را نشان میدهد. ابن فارض تصاویری دارای نشانی محلی ویژهای را برای ما به نمایش میگذارد و صحرا و صحرا نشینان و جا به جا شدن آنان در میان اقامتگاههای آن را یادآور میشود و سعدی نیز چنین نمود و گفت : در روزی که بر مرکبهای خود سوار گشتند و عازم رفتن شدند، نالههای وی از صدای آنان بلندتر بود.
ابن فارض در قصیدۀ خود در احساس ویژۀ خویش فرو رفته و در این کار با شعرای ایرانی همانند جلال الدین رومی که تنها به یک حقیقت معتقد است که انسان در آن به کلّی غرق و فانی میشود، متفاوت است. ابن فارض در قصیدۀ تاییۀ خود واقعی گراست و در شعر وی چیزی وجود ندارد که تأثیر پذیری وی از صوفی گری ایرانی را نشان دهد 315. در تاییۀ ابن فارض عاشق به خود معشوقۀ خود روی نمیکند بلکه دوست دار خود است و با عشق خود به اشباع میلهای خود و محقق ساختن خوشبختی آن از معشوقه، همانند میل به دیدن او و شنیدن سخنش روی میآورد 316 و سعدی در تمام اینها به روش ابن فارض عمل نموده است.
اما این سخن : که وی به دنبال عشق رفت و گمراه شد، صوفیانی که به ملامتیّه یا قلندریّه معروفند و شعار آنان در مذهبشان این است که در سخن و رفتار خود با شرع مخالفت کنند تا نظرها را به خود جلب کنند و معصیت را از خود دور سازند را بیادمان میآورد 317. آنان ظاهر خود را زشت و ناپسند نشان میدهند و تنها به باطن خود اعتنا میکنند و تا زمانی که رابطه و پیوندشان با خدا برقرار باشد به نظر مردم اهمیتی نمیدهند و با میل به اثبات ایمان، چیزی را میگویند و انجام میدهند که کافر بودن آنان را نشان میدهد. از این رو تظاهر میکنند و مردم را مورد تمسخر قرار میدهند و ظاهر آنان با باطنشان مخالف است. بدین جهت شعر صوفی را سرشار از اصطلاحات و نمادهایی ساختند که ظاهرشان کفر و باطن آنها ایمان است.
سعدی در تحریم کشتن مسلمانان نیز تحت تأثیر ابن فارض قرار گرفته است. ابن فارض گفته است :
هو الحب فاسلم بالحشا ما الهوى سهل فما اختاره مضنى به وله عقل
این عشق است پس تندرستی را برگزین و از آن دوری کن چرا که عشق آسان نیست و هیچ صاحب خردی بدان مبتلا نگشت.
وعش خالياً فالحب راحته عنا وأوله ســـــــــقم وآخـــــــره قــــتل
و بی عشق زندگی کن زیرا آسایش عشق پریشانی و غم است و آغاز آن بیماری و پایانش کشته شدن است.
صوفیان نیز میگویند : خداوند در حدیث قدسی میگوید : کسی که دوستدار من باشد او را میکُشم و کسی را که کشتم خون بهایش بر عهدۀ من خواهد بود و کسی که خون بهایش بر من است، من خون بهای او خواهم بود 318.
اما عشقی را که سعدی یادآور میشود از مهمترین اصول و مبانی تصوّف است. همچنین صاحب اللمع میگوید : حال محبت برای بندهای که با چشم خود به نعمتهای خدا بر وی نگریسته است و با قلب خود به نزدیکی خدا به وی و توجه خدا به او و حفاظت او بنگرد و با ایمان و حقیقت یقین خود به عنایتهای پیشین و هدایت و محبت قدیم خدا نسبت به وی بنگرد، دوستدار خداوند عز وجل خواهد شد 319.
اگر این محبت به وادی اختصاص یافت، بدان سبب است که این مردم از هر جنس و مذهبی شبیه زندگی روحی در سفر یا حجی هستند و آن صوفی که خدا را جست و جو میکند خود را سالکی مینامد که راهی که به فانی شدن در حق میانجامد را میپیماید320 و وادی عشق از جمله جاهایی است که سالک از آن میگذرد. سعدی در یکی از قصاید خود به شیوۀ ایرانیان عمل نمود و نام خود را در پایان آن یادآور میشود. روشن است که هر شاعر نامی ادبی دارد که تخلّص یا مخلص گفته میشود و در بیت آخر یا ما قبل آخر غزل آن را ذکر میکند. غزل نیز شعری است که رَویِ واحدی دارد و ابیات آن از هفت بیت کمتر نیست و از پانزده بیت تجاوز نمیکند و موضوع آن در اصل غزل است، همچنان که رویاهای صوفیان از جمله شراب و آواز بلبل میان گلها را نیز در بر میگیرد 321. سعدی میگوید :
یا من به السعدي غاب عن الورى أرفق بمن أضحى إليك فقيرا
ای کسی که به سبب تو سعدی از مردم غایب گشت، با کسی که مستمند تو شد مهربان باش.
سعدی در برخی از اشعار عربی خود عاشقی خوش گذران به نظر میرسد نه عاشقی خدایی، از این رو ساق یار را به آستین ابریشمی پُر شده از گل تشبیه میکند. همچنان که میگوید :
رأيت في السوق بدراً منوراً
فقلت للناس : من ذا قيل بزّاز
در بازار ماه درخشانی را دیدم و به مردم گفتم : این چه کسی است گفته شد بزاز است.
بزّت محاسنه قلبي فقلت لهم : بزازكم لقلوب الناس بزاز
زیباییهای وی قلبم را ربود پس به آنها گفتم : بزّاز شما ربایندۀ دلهای مردم است.
سعدی در قصایدی که نزد ایرانیان به ملمّعات معروفند، ابیاتی به زبان عربی دارد که خود قصایدی فارسی هستند که ابیاتی عربی را در بر دارند و نام خود را از تلمیع گرفتهاند و تلمیع در اسبان بدان معنا است که در اسب تکههایی باشد که با رنگ اسب متفاوت باشد و اگر رنگهای متفاوتی داشته باشد گفته میشود که در آن تلمیع و یا تلامیع است.
وی در کتاب گلستان نیز اشعاری به زبان عربی دارد. گلستان از شش باب تشکیل میشود و هر باب مجموعهای از داستانها را در بر میگیرد که بر معناهایی مربوط به اخلاق و سلوک


دیدگاهتان را بنویسید