دانلود پایان نامه

نتیجه گرفت که قبایل عربی، با ایرانیان در سرزمین ایران زندگی کردند و از مردان این قبایل کسانی بودند که به قدرت رسیدند و نیرومند شدند و تعدادشان فراوان گشت تا آن جا که تهدیدی برای پادشاهان ایران شدند.
بار دیگر وارد تاریخ میشویم تا رابطۀ دیگری میان ایرانیان و عربها را روشن سازیم که با آن چه تا کنون یادآور شدیم متفاوت است. چرا که این ارتباط ، پیوند دوستی و همیاری است نه بیزاری و دشمنی.
زمانی که ایرانیان بر یونان حمله کردند عربها با شترها و بارهای خود در این حمله همراه ایرانیان بودند و ضرورت ایجاب کرده بود که سپاهیان عرب در پشت لشکر باشند تا مبادا شتران برمند و لشکر متزلزل شود.
آن گاه که کامبیز آهنگ فتح مصر کرده بود (سال 526 قبل ازمیلاد) ، از قضا در لشکر فرعون جنگجویی مزدور بنام فانس وجود داشت. وی خردمندی بود که تجربهها او را متبحّر ساخته و در امور مصر آگاهی بسیار داشت، اما ناسازگاری میان او و فرعون سبب شد تا از مصر بگریزد و فرعون مردان خویش را از پی او فرستاد. آنان توانستند که او را به اسارت بگیرند، اما این مرد بسیار چاره اندیش بود پس آنان را مست نمود و بدین شیوه توانست از دست آنان برهد و به سوی ایران بگریزد. در آن جا به حضور کامبیز که برای حمله به مصر در آمادگی کامل بود آمد. پس او را رهنمود کرد که از راه صحرا وارد مصر شود نه از راه دریا. کامبیز فرستادهای را به سوی فرمانروای عربها فرستاد و از او خواست تا در سرزمینهای خود راهی را برای عبور سپاهیان ایران باز کند و این سرزمینهای عربی همان شبه جزیرۀ سینا بود. فرمانروای عرب با پادشاه ایران پیمان بست که لشکر وی را بدان چه نیاز پیدا میکند یاری کند. پس مشکهای آب را بر شتران بار کرد و برای لشکر کامبیز در حالی که در صحرا حرکت میکرد ، فرستاد. همچنین گفته شده است : پادشاه عرب دستور داد تا با پوست گاو لولههایی بسازند تا آب دریا را به صحرا ببرند همچنین در طول مسیر چاههایی کندند تا آنان را از هلاک تشنگی برهاند14.
با سخن گفتن دربارۀ امارت حیره بسیاری از روابط میان اعراب و ایرانیان نمودار میشود. امارتی که اردشیر فرزند بابک ساسانی، به اهالی آن استقلال داد تا از دست آنان در امان بوده و آنان را از حمله به مرزهای کشورش دور سازد و در برابر هجوم تازیان دیگر و رومی ها که بر ایران حمله میکردند، یاری بجوید. تازیان حیره در سایۀ فرمانروای خود حکومتی خود مختار داشتند و پیروی فرمانروای آنان از پادشاه ایرانیان تنها در آن حد بود که این دو بر آن توافق و رضایت داشتند15.
بهرام فرمانروای ايرانيان به منذر سخت دل بست و تمام سرزمین تازیان را به او واگذار نمود و از آن جا که منذر عربها را مطیع ساخته و به فرمانبرداری ایرانیان بازگرداند، بهرام مدیون لطف وی بود. باید بدانیم که ایرانیان بر مناطق عرب نشین زیادی تسلّط نداشتند، از این رو ساسانیان منذر را بسیار مورد حمایت قرار دادند تا آن جا که توانست سیاست خارجی مثبتی را اتّخاذ کند که تا میانههای شبه جزیرۀ عربستان میرسید، همچنان که لشکرهای وی به بیزانس که ترس را در دل اهالی آن افکنده بود، رسید16.
بهرام گور فرزند یزدگرد نیز در دامان منذر پادشاه حیره بود. پدرش وی را فرستاده بود تا نزد منذر بماند تا آداب اعراب را فرا گیرد و با جنگها و سرگذشتها و زبانهای آنان آشنا شود.
از حکایتهای بهرام گور با مربی وی نعمان بن منذر این است که بهرام دو پرنده را با دو تیر و یک کمان زد و جلوی نعمان که از مهارت بهرام در تیراندازی شگفت زده شده بود، افتادند. نعمان به او رو کرد و گفت : « پسرم، در این جهان تیر اندازی چون تو وجود ندارد و نخواهد آمد » 17.
به بهرام گور خبر رسید که ایرانیان شخصی غیر از شاهزادگان خویش را فرمانروای خود کردهاند، از این رو از نعمان بن منذر یاری جست و کمک خواست و گفت : « همانا مرا بر تو حقی است، چرا که یکی از فرزندان تو بودم، و اکنون پدرم مرد و ایرانیان کسی غیر از خانوادۀ پادشاه خویش را فرمانروا کردهاند، و اگر تو مرا فرو گذاری پادشاهی خاندان ساسان از میان میرود ». نعمان پاسخ میدهد : « مرا با ساسانیان چه کار است؟ آنان فرمانروا هستند و من فرمانبردار، اما من با لشکر خویش به همراه تو خواهم آمد تا هدفت قاطع گردد و عزمت راسخ، از طرفی دیگر تو به قوم خویش سزاوارتری و آنان به تو سزاوارترند ». بهرام نیز گفت: « این خواستۀ من است ».
نعمان همراه بهرام آمد تا به مدائن رسید. خبر آمدن آنان به ایرانیان رسید در نتیجه با آنان رو برو شدند و آن گاه که بهرام حکومت پدر خویش و ارث خاندان ساسان را خواست، بدو گفتند : همانا پدرش عذاب را بر آنان تحمیل کرده و به کسی از فرزندان وی نیازی ندارند. اما بهرام آنان را در بیگناهی خویش نسبت به ستم پدر و شایستگی خود در فرمانروایی، متقاعد ساخت و به پذیرش حجت واداشت، بنابراین ایرانیان او را فرمانروای خویش نمودند و نعمان به حیره بازگشت18.
این امر اگر نشان دهندۀ چیزی باشد، به روشنی نشان میدهد که این شاهزادۀ ایرانی، حکومت پدران بزرگوار خاندان ساسانی خویش را به لطف نعمان بن منذر که وی را یاری نمود، باز پس گرفت.
لخمیها فرمانروایان قدرتمندی نبودند و با وجود هر نوع استقلالی که برخی از آنان بدان علاقه مند بودند، دست نشاندگانی از جانب ایرانیان بوده و هیچ یک از آنان جرأت آشکار کردن رهایی یافتن از ایران یا برانگیختن دشمنی آن را نداشتند. عربها و شامیان، لخمیها را پادشاه میخواندند، همچنان که نزد غسانیان و
کنده نیز چنین بود و عربها این عنوان را بسیار میبخشیدند و اگر ارزشی رسمی داشته باشد، این ارزش از مفهوم لقب غسانیان نزد رومیان بالاتر نخواهد بود. شگفت این است که بگوییم وقتی نعمان سوم به فرمانروایی رسید، هرمز چهارم، تاجی به ارزش شصت هزار درهم به وی بخشید اما این تاج برای پادشاه ایران ارزشی بیش از یک هدیه نداشت. تاج یک واژۀ فارسی است و اعراب نخستین بار آن را از طریق فارسها شناختند و چه بسا آشنایی آنان از راه لخمیها بوده باشد و میان تاج لخمیها و عمامه در این سخن آنان : « العمائم تیجان العرب » (عمامهها تاجهای عربها هستند)، ارتباطی وجود ندارد و اگر اهدای تاج از هرمز به نعمان را درست بنگاریم، همانا جایگاه لخمیها را روشن ساختهایم 19. به نعمان و بهرام باز میگردیم و میگوییم : همانا نعمان او را یاری نمود و به نیکی ادب آموخت تا آن که توانست دلیل آنان که میخواستند فرمانروایی را از خاندان ساسانی خارج کنند را سست و بی اعتبار نماید. اهمیت پیوند میان بهرام گور و نعمان بن منذر در تغییر جریان تاریخ ایرانیان نیز آشکار است.
در روایتی دیگر گفته میشود که بهرام گور نزد منذر بود و منذر بهرام را بر آن داشت تا برای باز پسگیری ارث پدر خویش خارج شود و فرزند خود نعمان را همراه وی فرستاد20. نعمان بن منذر نیز با خسرو پرویز داستانی دراز دارد، خلاصۀ آن این است که نعمان بر عدی بن زید برآشفت و او را به زندان افکند و در این امر پافشاری نمود و آن گاه که زندانی شدن وی به درازا کشید برای برادرش اُبی که همراه خسرو پرویز بود پیامی نوشت. وقتی خسرو پرویز از داستان او آگاه شد برای نعمان پیامی نوشت و در آن دستور به آزادی وی داد و پیکی به سوی او فرستاد، ولی نعمان پیش از رسیدن فرستاده، عدی بن زید را کشت و بر کشتن وی پشیمان گشت و بر آن شد که با آرامش خاطر بخشیدن به زید بن عدی، گناه خود را پاک کند. از این رو وی را نزد خسرو پرویز ستود تا این که خسرو پرویز او را کاتب خویش نمود. اما زید انتقام پدر خویش را از یاد نبرد و نزد خسرو پرویز برای نعمان توطئه چینی کرد تا او را بر نعمان برآشفت و خسرو نیز او را کشت. گفته شده است : در آن زمان اعراب بر وی خشمگین شدند و او را کشتند و کشتن وی سبب واقعۀ ذی قار گردید 21.
همچنین گفته شده است : نعمان پیش از کشته شدن مدتی در قبایل عربی نقل مکان نمود، سپس همسرش متجرّده به وی پیشنهاد داد تا نزد خسرو پرویز برود و از او عذر خواهی کند. او نیز چنین کرد و خسرو پرویز وی را در ساباط22 زندانی کرد تا هلاک شد. همچنین گفته میشود فیلها او را زیر پا له کردند. نعمان هر گاه به سوی خسرو پرویز رهسپار میشد وسایل رزمی خود که شامل هشتصد زره و اسلحۀ بسیاری است را نزد هانی بن مسعود شیبانی23 مینهاد، همچنین دختر خویش هند را نیز به وی میسپرد24.
این چنین وقایع و روابط میان عربها و ایرانیان در زمان فرمانروایان حیره یک بار نیکو میگشت و باری دیگر تیره میشد. اما واقعۀ ذی قار که در حوالی سال (610 م) رخ داد، به سبب کشتن نعمان بوسیلۀ خسرو پرویز بود. خسرو امانتهای وی نزد هانی بن مسعود شیبانی را درخواست نمود که وی از تسلیم آنها سر باز زد و خسرو پرویز ولایت حیره را به ایاس بن قبیصۀ طایی سپرد. ایاس هم با سپاهیانی از ایرانیان و عربها رهسپار شد و این روز که روز غلبۀ بنی شیبان بود از عظیمترین و سختترین روزهای تازیان در ضعیف ساختن قدرت ایرانیان است. در این روز خسرو پروز با لشکری بر آنان یورش برد و در آن بنو شیبان پیروز شدند. این نخستین روزی بود که در آن تازیان بر ایرانیان غلبه کردند25. ابو تمام در مدح ابی دلف شیبانی میگوید :
إذا افتخرت يوماً تميماً بقوسها وزادت على ما وطّدت من مناقبِ
اگر روزی قبیلۀ تمیم به کمان خود افتخار کند و بر فضایل ماندگار خویش بیفزاید!
فأنتم بذي قارٍ أمالت سيوفكم عروش الذين استرهنوا قوس حاجب
همانا شمیشیرهای شما در ذی قار، تختهای کسانی که کمان حاجب را گرو گرفته بودند را سست نمود 26.
همچنان که در مدح یزید بن مزید شیبانی نیز میگوید:
أولاك بنو الأفضال لولا فعالهم درجن فلم يوجد لمكرمة عقبُ
آنان فرزندان نیکی هستند که اگراعمال نیک آنان نبود اوج نمیگرفت و هیچ اثری ازفضیلت برای آنان باقی نمیماند.
لهم يوم ذي قار مضى وهو مفرد وحيد من الأشباه ليس له صحب
در روز ذی قار (حنظله بن سیار عجلی)27 به تنهایی و بدون یار و یاور رفت.
به علمت صهب الأعاجــم أنّه به أعربت عن ذات أنفسها العرب
به وسیلۀ او پارسیان عزم و ارادۀ اعراب و فرصت طلبی آنان برای یورش بر ایرانیان را دانستند.
هو المشهد الفرد الذي ما نجا به لكسرى بن كسرى لا سنام ولا صلب
این تنها پیکاری است که در آن از قوم خسرو پرویز کسی جان سالم به در نبرد و کمر وی را شکست.
کمکِ جنگی انوشیروان به سیف بن ذی یزن پادشاه یمن، محکم شدن رابطۀ میان عربها و ایرانیان را نشان میدهد. وقتی مسروق بن ابرهه با حبشه پیش روی نمود و یمن را در سال (522م) اشغال کرد، سیف بن ذی یزن نیروهای خود را در ایران بسیج نمود و خسرو انوشیروان، وهرز الأسوار را به همراه سیصد هزار حبشی با وی عازم نمود تا اگر پیروز شدند، پیروزی از آن او باشد و اگر کشته شدند، مردم را از شرّ آنان آسوده کرده باشد. این لشکر ایرانیان سپاه نجات نام گرفت. وهرز پیشانی خود را با باندی بست و گفت : « فرمانروای آنان را به من نشان دهید »، گفتند : « همان فیل سوار است »، گفت : « از او دست بردارید همانا وی بر مرکبی از مرکبهای
پادشاهان سوار است »، مسروق آن قدر ایستاد تا از فیل خود فرود آمد و بر اسبی سوار گشت. پس به وی گفته شد : « همانا از فیل پایین آمد و سوار اسب شد » او نیز گفت : « او را رها کنید که وی بر مرکبی از مرکبهای شهسواران است »، و آن قدر ایستاد تا از اسب خسته شد و قاطری برای وی آوردند و سوار آن شد. پس به وهرز گفته شد: « وی از اسب فرود آمد و سوار قاطر شد »، گفت : « از مرکبهای پادشاهان و دژِ شهسواران پیاده گشت و بر قاطر الاغ زاده سوار گشت! ». در آن هنگام تاج خود را بر سر داشت و یاقوتی میان دوچشمش آویزان بود. وهرز به اطرافیان خود گفت : « من او را با تیر خواهم زد، پس اگر ببینید که بر گرد وی جمع شوند و از او فاصله نگیرند همانا وی را کشتهام، پس یکپارچه بر آنان یورش ببرید. اما اگر از او جدا شدند همانا تیری است که انداخته شد ». سپس تیری انداخت و بر یاقوتی که در میان دو ابروی او بود اصابت کرد


دیدگاهتان را بنویسید