دانلود پایان نامه

نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
آتشست این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر مِی فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید پرههایش پردههای ما درید
میان جلال الدین رومی که نی با سخن صوفیان از خوشبختیِ از دست رفتۀ آنان سخن میگوید و حسین مجیب مصری که مشتاق گذشتهای در پشت افقهاست، فاصله بسیار است، اما برای این که از رنج ناکامی شکایت کند و اشتیاق عاشق شیدا را توصیف کند میگوید :
إن عاد يوماً للرياض ربيعها وتبرّجت بجمالها الفتّان
اگر روزی بهار به باغها بازگردد و با زیبایی دلربایشان، خود را بیارایند.
قلّبت كفّي حسرةً و تأسّفاً وذكرتُ أبراحي وكيد زماني
از روی حسرت و تأسف دستهای خود را بر هم میزنم و رنجها و مکر روزگار خود را بیاد میآورم.
فأنا رياضي في خريف موحش أو في الشتاء ممزّق الأكفان
همانا باغهای من در پاییز غم انگیز یا در زمستانی که کفنها را میدرد قرار دارند.
يا ناي شاكيني و باكيني فما لنعيمنا المفقود من رجعان 419
ای نی با من درد دل کن و بنال که خوشبختی از دست رفتۀ ما بازگشتی ندارد.
حسین مجیب مصری همانند شاعران ایرانی شیفتۀ شرح داستانی در تشبیه است و این چیزی است که آن را به ویژه در شعر صوفی آنان ملاحظه مینماییم. بسیاری از آنان داستانهای عاشقانه را برای هدفی صوفیانه خالصی به نظم درآوردند. همچنین هدف تمام داستانهای صوفیانۀ ایرانی نشان دادن از خود گذشتگی عاشق در راه معشوق است و این امر عنصر تأثیرپذیری در تصوف را نشان میدهد420 و او در این امر تحت تأثیر آنان قرار گرفته است و خیال وی در حقیقتِ حالش رخنه میکند، از این رو از شرح داستانی برای شرح و تشبیه کمک میگیرد. نمونۀ آن قصیدهای با عنوان «زورق» در دیوان چهارم او « همسة ونسمة » است و اوست که میگوید : وی برای خود قایقی ساخته و پا به دریا میگذارد و در خیال خویش، دریا همان نسیم نرم است. پس تصمیم گرفت تا برای رسیدن به ساحل آرزو از دریا بگذرد اما چیزی نپایید که بادها وزیدن گرفت و موجها متلاطم گشت و قایقش درهم شکست اما او از هلاک رهایی یافت در حالی که نزدیک بود هلاک شود. اینها قسمتهایی از آن قصیده است که با ساختاری داستانی پیوند خوردهاند و با آن، ساختاری که منظومۀ فارسی که هزاران بیت را در بر دارد را یادآور میشود. وی در بخش نخست قصیده به توصیف قایق خود در دریای آرام میپردازد و میگوید :
جعلت شغاف القلب مني شراعه وقدرت أنّي لن أراه ممزّقا
پوست قلبم را بادبانی برای آن قرار دادم و گمان کردم که آن را پاره پاره نخواهم دید.
خلعت ضلوعي كي تكون ضلوعه مسحت بعيني جانبيه محدّقا
دندههایم را درآوردم تا دندههای آن شوند و با چشمان باز خویش کنارههای آن را پاک کردم.
تخيّلت هذا البحر كأساً رقيقة عليها كثغر ذاق منها مروّقا
این دریا را جام رقیقی متصوّر شدم که سفید رویی که بادۀ نابی از آن نوشید بر آن است.
ذكرت بنهد الموج امّاً شفيقة تهزّ بنور العين مهداّ مزوّقا
با سینۀ موج مادر دلسوزی را بیاد آوردم که با نور چشمان خود گهوارۀ تزیین شدهای را تکان میداد.
حسبت نسيم الريح جاز حديقة ألست أرى في اليمّ ورداً وزنبقا
نسیم بادی تصور کردم که بر باغی گذر کرد، آیا گل و زنبقی در دریا نمیبینم؟
فمسّ بنفح العطر صفحة خده كأنفاس معشوق لدى من تعشّقا
پس با بوی خوشِ عطری همانندِ نفسهای معشوقی نزد عاشق خویش، گونهاش را لمس نمود.
ابيات این قصیده با هم ارتباط دارند و معنای برخی از آنها در بافتی داستانی در ابیات دیگر در هم تنیده است به طوری که برگزیدن ابیاتی از آن کار دشواری است. زیرا هر بیت آن با ابیات پیش و پس از خود پیوند خورده است. همچنین مقصود شاعر از قایق، امیدش بود و مقصود از دریا آن خیالی بود که در آن سرگردان شد تا این امید محقق شود. اما او وزش طوفانهایی که قایقش را در برگرفتند را چون فرد تنومندی که گلویش را خفه کند توصیف نمود. پس، از رفتن دست میکشد که گویی در رودخانه خواهان بالا رفتن از آبشار است . این تصویر ناامیدی است که بر دلش چیره شده و امیدش را در هم کوبید. سپس همانند شاعران و نویسندگان ایرانی در شرح داستانی عمل نموده و در پایان آن نیز مفهوم آن را بیان نمود و بدین وسیله برای وارد شدن به حقیقت از خیال خارج میشود و به شیوۀ صوفیانی که معتقدند : مجاز پل حقیقت است عمل مینماید:
تعلّقت بالآمال في كل برهة لأبقى بخيط العنكبوت معلّقا
در هر برههای دست به دامان آرزوها گشتم تا به تار عنکبوت آویزان بمانم.
رأيت جبالاً في الطريق حسبتها تزاح بأطراف الأنامل زئبقا
کوههایی در راه دیدم و آنها را جیوهای پنداشتم که با نوک انگشتان کنار زده میشوند.
وجدت بحاراً في الخيال شربتها وقد كنت عبداً للخيال وأعتقا
در خیال خود دریاهایی یافتم که آنها را نوشیدم و من بندۀ خیال بودم که مرا آزاد کرد.
حياتي حياة البائسين فعفتها وإني لأختار الفناء على البقا
زندگی من زندگی بینوایان بود و آن را رها کردم، همانا من نابودی را بر جاودانگی برمیگزینم.
وفي البحر كانت قصة فرويتها سأضرب أمثالي مدى الدهر زورقا 421
در دریا داستانی بود که آن را حکایت کردم و تا ابد ضرب المثلهای من قایق خواهند بود.
این شاعر تحت تأثیر این تأثیرپذیری کلی قرار نمیگیرد
نه چیز دیگر. اما از آن به سوی تأثیرپذیری خود در دقیقترین تفصیلها میگذرد. وی در شعر خود نام برخی از پادشاهان و عاشقانی را میآورد که در تاریخ ایرانیان داستانهایی دارند که تنها فراگیرندۀ تاریخ و آگاهی دارنده از ادبشان آنها را میشناسد، از این رو به شرح این موضوع در حاشیۀ دیوانهای خود پرداخت و هدف وی آموزش چیزهایی به خواننده است که از آنها آگاهی ندارد.
نمونۀ آن سخن وی در قصیدۀ «وقفة بدار» 422 است :
أقمنـا حفل جمشید به الخدام أقدار
جشن جمشید را بر پا داشتیم در حالی که خدمتکاران در آن تواناگرند.
وعشنا العمر فی عید وزان العید نوّار
وعمر خویش را در عید زندگی کردیم و شکوفهها زینت بخش آن عید بودند.
وی جمشید پادشاه افسانهای ایرانیان و میل او به شادی و خوشی و برپایی جشنها را یادآور میشود. در تاریخ ایرانیان آمده است که وی عید نوروز را به وجود آورد و نخستین کسی بود که پارچههای ابریشم را بر ایرانیان وارد ساخت و لباسهای نرم ابریشمی رنگارنگ را بر تن آنان پوشاند. همچنین به زیورآرایی با طلا و نقره و یاقوت فرمان داد و مر و عنبر و انواع عطر در عصر وی و به فرمان او شناخته شد و او نخستین کسی بود که باده را شناخت. وی در آغاز گمان میکرد که آب انگور زهر است اما بعدها دانست که داروست، از این رو به نوشیدن باده فرمان داد و بدان سبب باده را داروی شاهانه نامیدند 423.
و اوست که در قصیدهای با عنوان « عذاب » 424 میگوید :
لو خبّرت ليلى بشدة لوعتي لتعجّبت من جفوة المجنون
اگر لیلی از شدت رنج عشق من آگاه میشد از جفای مجنون شگفت زده میشد.
ولو أن فرهاد المتيّم في الهوى عانى هواي لهان موت شيرين
و اگر فرهاد که در عشق سرگشته شد درد و رنج عشق مرا میکشید مرگ شیرین برایش راحت بود.
همچنین در قصیدۀ دیگری با عنوان « مرّت الأیام » همین فرهاد را یادآور شده و گفته است 425:
فالق الأطواد فرهاد الذی مات عشقاً ما به من بعض ما بی
فرهاد، شکافندۀ کوههای بلند که کشتۀ عشق بود، تنها اندکی از درد و رنج مرا دارد.
در داستانهای ایرانیان آمده است که : خسرو پرویز شیفتۀ کنیزی به نام «شیرین» بود، اما او عاشق کسی بنام فرهاد شد همچنان که فرهاد نیز عاشق او شد. پادشاه از این امر آگاه شد و بسیار خشمگین و ناراحت شد، از این رو چارهای اندیشید تا از این فرهاد رهایی یابد بنابراین بر او شرط کرد تا در چند روز در کوه بیستون تونلی بکند تا شیرین را به او ببخشد و درغیر این صورت فرمان کشتن فرهاد را خواهد داد. فرهاد نیز در وعدۀ مقرر کار خود را به پایان برد و این امر وی را از بیداد شاه نجات داد، اما پیر زنی پیشنهاد خلاص شدن از فرهاد را به شاه داد و به سوی فرهاد رفت و او را سخت سرگرم نقاشی تصویر شیرین بر تخته سنگی یافت و به او گفت : هان ، چه میکنی ؟ همانا شیرین مرد. او نیز پنداشت که این پیرزن راست میگوید و مرگ را بر زندگی ترجیح داده و خود را از بالای کوه پرتاب کرد و او به شکافندۀ کوه یا کوه کن مشهور است. همچنین بسیاری از شاعران ایرانی این داستان را به نظم درآوردند. نظامی از آن جمله است که در سال ( 576 هـ ) سرایش آن را به پایان برد. در منظومۀ نظامی آمده است که فرهاد پیش از آن که شیرین را ببیند عاشق او شد همچنان که وی او را به قصر خود فراخواند تا از او بخواهد که تونل را بکند اما از پس پرده با او سخن میگفت 426.
نتیجه میگیریم که نظامی و شاعران ایرانی که این داستان را به نظم درآوردند، آن را برای معانی نمادین صوفیانۀ ویژهای به خدمت گرفتند. اما حسین مجیب مصری معنای صوفیانهای مقصود وی نبود، بلکه فرهاد را به عنوان عاشقی مشهور یاد آور شد نه چیز دیگر.
شاعر قصیدهای با عنوان « خلود » دارد که در آن به داستان اسکندر میپردازد که افسانههای ایرانی دربارۀ وی میگویند : وی به همراه خضر در جستجوی آب زندگی یا آب جاودانگی در تاریکیها روانه گشت که گفته میشود هر که یک قطره از آن بنوشد عمرش جاویدان خواهد شد. پس از سفری طولانی خضر در تاریکی نخ درخشانی از آب زندگی را دید و از آن جرعهای سرکشید و خواست که دوباره از آن بنوشد اما اثری از آن نیافت و به اسکندر رو کرد اما او را ندید و از او خبری نشد427.
این خلاصۀ داستان است که در کتابهای ایرانیان آمده است و شعرای آنان در شعر صوفی خود بدان اشاره نمودهاند، اما مقصود شاعرمان از پرداختن به این داستان هیچ معنای صوفیانهای نیست و تنها برای توصیف شگفتیهایش هنرمندانه آن را آورده و مقدمهای برای نظریهاش دربارۀ جاودانگی قرار داده است. در این قصیده در پرداختن به ویژگیهای دقیق و رعایت تسلسل رویدادها، وی را همانند یکی از شاعران ایرانی این داستان مییابیم. اما او در استفاده از عبارتهای زیبا و دقت در وصف تفاوتی اساسی دارد و صادرشدن سخن از استعداد شعری وی به شدت با ظرافت احساس و زیبایی بیان ارتباط دارد و برگرفتن بیت از قصیده برای دلیل آوری به درآوردن مرواریدی از یک گردنبند شبیه است که ترس بریدن و پاشیدن آن میرود. شایان ذکر است که بسیاری از شعرای داستان سرای ایرانی در بیشتر مواقع، به رخدادهای داستان و معنای صوفیانهای که در بر دارند مشغول میشوند و به انتخاب لفظ زیبا برای معنای ژرف توجهی نمیکنند. آنان در این کار تا حدودی معذورند، زیرا حرکت داستان و تعدد شخصیتها و فراوانی ابیات و میل به شرح ویژۀ صوفیانۀ اصطلاحات آن، بسیاری از آنان را بر آن داشت تا برای شعر داستانی نشانهها و ویژگیهایی، برای مثال شبیه به ویژگیهای شعر توصیفی
یا غزل قرار دهند. شاعرمان دربارۀ آب حیات میگوید:
نبع الحياة يموج في ظلماته كالقلب وهو يحن في خفقاته
آب زندگی همانند قلبی که در ضربان خود مشتاق است در تاریکیهای آن موج میزند.
جيد ترقرق فيه ماء لجينه والشعر ملتف على لفتاته
گردنی که آب نقرهای در آن روان شد و موی بر نیمرخ او حلقه زده است.
بدر و دمع النور لاح بعينه ليفيض بالمسكوب من قطراته
او ماهی است که اشک نور در چشمش نمودار گشت تا با ریزش قطرههایش لبریز شود.
رؤيا تراءت في الخيال لحالم ليعيدها بالشوق بعد سباته
او رؤیایی است که برای خواب دیدهای در خیال نمایان شد تا بعد از خواب خود با اشتیاق آن را مرور کند.
لقيا ولاحت كالمحال لواهم لينالها كالطيف في خطراته
دیداری است که برای خیال زدهای ناممکن به نظر رسید تا آن را در گذر خیال به دست آورد.
سپس به


دیدگاهتان را بنویسید